این چند نفر
تنبـــــــــــــل
دنیا تا بوده همین بوده،یکی بود یکی نبود
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 ارديبهشت 1392 توسط تنبل |

سکانس 1 هنرستان{مثلا درس میخونیم}

مژگان:بچه ها بچه ها خانوم"ف"داره چپ چپ نگاه میکنه.

درسا:این چقدر کتاب میخونه؟صب تا شب توی کتابخونه نشسته،خسته نمیشه؟

من:الان میاد مارو میخوره

در همین حین مژگان و درسا گوشیاشونو همزمان ور میدارنو با یه لبخند شیطانی به صفحه اش زل میزنن!

من:هوی!هوی!چیکار میکنین؟خانوم"ف"الان میاد ماهارو میخوره ها!

در جواب این حرف من هردوتا سرشونو میگیرن بالا و لبخندشون تبدیل به قه قهه شیطانی میشه

چون همون لحظه یه میز جلوتر از ما گوشی بهاره زنگ میخوره و کتابخونه ی مدرسه رو میذاره روی سرش و ملت چپ چپ نگاش میکنن که یعنی {اییش،چه بی فرهنگگگگگ}

من و مژگان و درسا پشت میزمون به این شکل:

بهاره بعد از گرفتن میس کال از اون طرف رو به ما به این شکل:

تق تق

{صدای کوبیدن روی میز از چهارتا میز اونورتر،که یعنی آرومتر،اینجا مثلا کتابخونه ست}

سکانس 2 {حدودا بیست دقیقه بعد}

پووووووووووووف:چرا هیچکی به من مسیج نمیده؟؟؟؟

مژگان اینو میگه و بی حوصله گوشیشو میذاره رو میز. ما هم همگی برای همدردی با مژگان بی حوصله کتاب و جزوه رو رها میکنیم و با چشمانی افسرده و منتظر مسیج به گوشی مژگان چشم میدوزیم.
ما رو به گوشی:
گوشی رو به ما:
عاقا در همین حین یه دفه زارت!!!دینگ دینگ اس ام اسسسسسسسس...

همه حمله به گوشیه مژگان و آخرین کسی که اس ام اس رو میخونه خود مژگانه!!!

بعد از اینکه میفهمه ایرانسل براش فال فرستاده دوباره افسرده و غمگین گوشیشو میذاره سرجاش.

درسا:بچه ها  اون دختره رو نیگا کفشاشو درآورده تو ردیف جلو پشتش به ماست، بیاین بریم از زیر میز کف پاشو قلقلک بدیم.
مژگان از اونور: چرا من مسیج ندارم؟
بهاره درمیاد که: من گشنمه!
من: خانم "ف" الان میاد میخورتمون!

تق تق!
{صدای کوبیدن روی میز از چهارتا میز اونورتر که اینبار یعنی : شات آپ لطفا! اینجا کتابخونه س!}

سکانس 3 {نیم ساعت بعد}

بچه ها دنگاتونو بیاید بالا برم یه چیزی بخرم بخوریم!

دوباره گرسنگی به بهار فشار آورده نمیدونه چیکار کنه!هزارتومن از درسا میگیره میره!!!دقت کنید اول گفت دنگ بدید بعد فقط از درسا بدبخت هزارتومن میگیره میره...

من:بهار برگشتی یه تک به گوشی بزن بیایم توی حیاط بخوریم اینجا سر و صدا میشه.

بهار:مگه تو گوشی آوردی؟

من:نه به گوشیه درسا بزن

(فرهنگ رو دارین خدایی؟ جنتلمنی میبارید ازم! چه اون موقه که گفتم بریم بیرون که کتابخونه شلوغ نشه چه وقتی ذکر کردم گوشی با خودم نبردم مدرسه
یعنی مثلا بخواید منو با اون سه تای دیگه مقایسه کنید، به ترتیب به این شکل بودیم:
من:
مژگان:
بهاره:
درسا:)
خب، دور نشیم از موضوع! خلاصه بهار گفت باوشه و زد بیرون.
همون وقتا بود که جواب مسیج مژگان به مخاطب خاصش{دقت کنید،دوباره ذکر میکنم مخاطب خاص مژگان نه من و درسا} اومد، حالا مادوتا دوتا خبیث فضول هجوم بردیم که کیه و چی گفته! 
که خب آخرش دوباره خودش آخر از همه اس ام اس خاصش رو خوند

کلی خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم 
تو همین شیرتوشیر یهو شنیدیدیم یکی گفـــت: هوووووی!
بعله، بهار بود که با نایلونی پر از تدارکات وایساده بود جلو میزمون و درسا به گوشیم نگاه کرد و دید هی دل غافل! شونصد میلیون تا تک و اس داره از بهار که گفته بیاین بیرون!!

تق تق!

 

{صدای کوبیدن روی میز از چهارتا میز اونورتر که ایندفعه فحش بود رسما:***********!}


و اینگونه شد که ما قبل از اینکه توسط خانم "ف" خورده شیم، زدیم بیرون و تو حیاط مدرسه بستنی قیفی که اونم خودش هزارتا داستان بود رو زدیم تو رگ!

 

پ.ن:اسم خانوم "ف"واقعی نبود...اسمی بود که ما براش انتخاب کرده بودیم چون بی نهایت شبیه خانوم"ف" بود.

پ.ن2: اینا که نوشته بودم گذروندن 3 ساعت از تایم کلاسمون بود که به بهونه ی درس خوندن میپیچیدیم توی کتابخونه...خود بهستا استادمون میدونست به روی ما چهارتا نمیاورد...البته خدایی درسمون خوب بود هرچهارتامون

پ.ن3: جرات ندارم دیگه طرفای مدرسمون برم...میترسم برم اونجا اون کتابخونه رو با همه ی خاطراتش دوباره به یاد بیارم،شاید بعدش یه نفس عمیق از سر دلتنگیه اون روزا بکشم!جرات ندارم برم



پ.ن3:خطاب به علی آقا که توی نظرات پست قبلیم برام چیزی نوشت و باعث شد این پست بلند امروز رو بنویسم...:

علی آقا بیایید نزدیکتر.

کمی نزدیکتر.

میخوام خودمونی تر حرف بزنیم.

من "نالیدن" رو دوست دارم..شما چطور؟

من رو که رها کنند روزها می نالم..هفته ها..رها کنند سالها می نالم!..

دیر خوندم.

اما خوندم که گفته بودی:

در برابر وحشی ترین تازیانه ها

سکوت مردانه و غرور آفرین مرد نباید بشکند

در برابر هیچ دردی

لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد

من از نالیدن بیزارم

سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش

تنها می توانند مرا به سکوت وادارند

نالیدن،زاریدن،گله کردن،شکایت..

بد است!

علی آقا اینارو گفتی؟

خوب بذار منم بگم:

مرد نیستم.

زنم.

علی آقا؟
نالیدن، زاریدن، گله و شکایت..برای زن هم..بد است؟

علی آقا!
حالم از خودم به هم خورد بس که نالیدم. از آن..از این..از دانشگاه..از درس..از دلتنگی..از دردها..

علی آقا!
من از خودم بیزارم! من حوصله ی ناله هایم را ندارم! بد است! نمیخواهم ناله ها را توی گوشم با صدای خودم بشنوم..

علی آقا!
من زنم! ولی..به کسی قول داده ام..نشانش بدهم..که "خیلی خیلی" متفاوت تر بوده ام..که نه فقط متفاوت!..اما قبل از "کسی"..به خودم قول داده ام علی آقا..به دلم قسم..که میخوام بزرگ شم..میخوام زانوهامو صاف کنم..میخوام خودمو از نو بسازم!..

اما گاهی اوقاتم میخوام ناله کنم!

 

علی آقا!

من میخوام..
زنونه مرد باشم!!...

شایدم مردونه، زن باشم!!..

اما تو درک کن! اگر گاهی ناله میکنم تو دیگه ناله نکن...باشه؟

اگر میگم پنجره ای میخوام که پشتش پارک باشه تو بیا بگو خوب داشته باشی!!!بعدش که چی؟؟؟

اگر میگم پارکی میخوام که توش برف باشه تو بگو خوب توش برف باشه!!!که چی؟؟؟

برام ببرشون زیر رادیکال که کوچیک به نظر بیان ضرب های بزرگ زندگیم

اینطوری نه تو وسوسه میشی به اعتراض نه من جرات اعتراض بیشتر به خودم میدم

میفهمم همیشه نباید زندگی همونی باشه که من میخوام

علی آقا وسوسه  ی ناله کردنو به هر شکلش از ذهنت دور کن باشه؟ مرسی

 

موضوع :

درباره وبلاگ

تـــنبل تـــــــرین دخــــــتر دنیــــا

RSS

آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
آمار
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 69 نفر
بازديدهاي ديروز : 12 نفر
بازدید هفته قبل : 169 نفر
كل بازديدها : 48384 نفر

POWERED BY
NiniWeblog.com

0.052006959915161