تنبـــــــــــــل
تنبـــــــــــــل
دنیا تا بوده همین بوده،یکی بود یکی نبود
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 فروردين 1392 توسط تنبل |

سلام

احتمالا شماهم متوجه شدید که دیروز بعد از چند روز هوای آفتابی و گرم یه دفعه هوا بارونی شد؟

اینجانب در اون روز عزیز وقت آرایشگاه داشتم

صب که نه! نزدیک ظهر از خواب بیدار شدم با چشمای نیمه باز رفتم توی آشپزخونه خوب طبیعتا به دلیل علاقه ای که به بارون دارم خیلی هیجان زده شدم و این هیجان باعث شد حتا نهار رو به صورت ایستاده کنار پنجره همراه با یه ژسته روشنفکرانه میل کنم و خدارا بسیار سپاس بگم.

ولی همه ی اینا فقط تا زمانی ادامه داشت که پامو از خونه بیرون نذاشته بودم،به محض خوردن هوای سرد به تنم و شر شر بارون روی سرم ترجیح دادم برگردم به منزل و از همون پشت پنجره شکر نعمت به جای بیارم که بدلیل وقت قبلی نشد وچاره ای نداشتم که همانطور شکر گویان و لعنت نشان به سمت سر کوچه برم

اونروز تازه فهمیدم که خدا با من تا چه اندازه شوخی داره!!!چون تا زمانی که سوار ماشین بودم بارون نم نم میشد و به محض ایکه از ماشین پیاده میشدم همون نم نم بارون تبدیل سیل خونه برانداز میشد

دم در آرایشگاه هم که رسیدم یادم افتاد که یه چتر رنگارنگ خریدم دقیقا برای همین مواقع...ولی نمیدونم چرا درست وقتی بارون میاد یادم میره یه همچین چتری هم دارم!!!

خلاصه کارمون توی آرایشگاه به اتمام رسید و زمانی که میخواستم از در بیام بیرون داشتم به این فکر میکردم که الان پیاده روی خوبه چون هم بارون بند اومده هم یه آفتاب ملایم هست ولی خدا شاهده هنوز دو قدم نرفته بودم که بارون دوباره به همون شدت باریدنش گرفت(اسمایلی وزیدن باد و رد شدن یه بوته خار و صدای قار قار چند کلاغ)

چاره ای نداشتم جز دویدن تا سر کوچه ی آرایشگاه ولی همین که خواستم شروع بهدویدن کنم پولی رو که توی دستم گرفته بودم از دستم افتاد توی گودالی که تبدیل به برکه شده بود

فقط مونده بود زر زر گریه کنم اون وسط !یه چوب پیدا کردم که پولو باهاش در بیارم به اینصورت که چوب رو در دستم گرفتم دسته ی بلند چوب را به همراه قسمتی ازمچ دستم ،یعنی تا حدودای گردنم!!!!(اسمایلی لبخند فروتن به لب آوردن) به داخل آب فرو کردم بعد از اینکه پول رو برداشتم با همون لبخند ملایم به سمت اولین ماشین دست بلند کردم که منو به ...هم حساب نکرد ولی دومی حساب کرد...

همه ی اینارو گفتم که در آخر بگم آخه چرا مسئولین رسیدگی نمیکنن؟

چرا یه دفعه ای بارون میگیره و مسئولین هیچ کاری نمیکنن؟

پ.ن. لطفا پس از حاصل شدن اطمینان به ملایمت و آفتابی بودن هوا وقت آرایشگاه بگیرید

چون نتیجه اش میشه این صدای خروسک گرفته ی من به همراه کوفتگی بدن و احساس خواب آلودگی مداوم

با تشکر از مسئولین نکته ی دیگه ای به ذهنم نمیرسه جز دست و جیغ و هوراااااییی بلند

موضوع :

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 20 اسفند 1391 توسط تنبل |

عکسامه ...اگه دوستتون اومد ببینید



ادامه مطلب...

موضوع :

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 20 اسفند 1391 توسط تنبل |

آخه چرا مسئولین رسیدگی نمیکنن به این اوضاع؟

چرا قوانین رو جدید و به روز نمیکنن؟

-بر اساس یه قانون نانوشته وقتی داری اشتباه تایپ میکنی ( میخوای فارسی باشه و انگلیسی تایپ میشه و بالعکس) محاله تا لحظه اخر سرت رو بالا کنی و ببینی که داری اشتباه تایپ می‌کنی!!! انقدر خوشحال میشم وقتی روزی یک میلیون بار با این صحنه رو برو میشم.

صصص.اهسدشتشمشمظشیثا.زخئ ( هار هار ایمیلمه)

خدایی روی این صندلی نیم ساعت در حال تایپ بودم و هر لحظه نگران بودم زخم بستر بگیرم ولی به کارم ادامه دادم

وقتی سرمو آوردم بالا مانیتورو نگاه کردم تا چند دیقه خشکم زده بود و چند کلاغ از بالای سرم قارقار کنان رد شدن بعدش من دستمو زدم زیر چونم و به افقهای دوردست خیره شدم(اسمایلی رد شدن کلاغ از بالای سرم و صدای قارقار)

 الانم دیگه حالم نمیاد اون شونصد صفحه ای که نوشته بودمو دوباره بنویسم شاید فردا اومدم نوشتم

بالاخره اینترنت مفت از خواهری گیرمون اومده باید نهایت(سوء)استفاده رو بکنیم ازش

شایدم الان برام یه چندتا از عکسامو انتخاب کنم بیام بذارمشون

 راستی داره بارون میاد،زمستون داره اخرین زوراشو میزنه

موضوع :

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 اسفند 1391 توسط تنبل |

داشتم قدم میزدم . یادتان باشد وقتی من دارم قدم میزنم فقط یک چیز می تونه من را از قدم زدنم دور کند . فقط یک چیز می تواند من را از یک محیط فراری بده . فقط یک چیز می تواند باعث این شود که من کارم را رها کنم و دور شم . آن هم صدای گریه بچه است . خیلی وقت است تحمل شنیدن هیچ صدای گریه ی بچه ای را ندارم . نمیدانم یک چیزی درم به جوش می اید . خشم است ! درد است ! کلافگی است ! نمیدانم فقط روی نروم می رود و من مجبور به دوری می شوم .

امروز داشتم قدم میزدم . پشت ویترینی ایستاده بودم و اجناس را نگاه میکردم . شنیدم که بچه ای بهانه ی چیزی را میگرفت و بعد از گوشه چشم سایه مادر به غایت صبوری را دیدم که زرت کوبید توی دهان بچه . من فقط سایه را دیدم ، صدا را شنیدم و فحش های مادر با محبت تر از خودم را !!

یک لحظه چشمانم را بستم و تا ده شمردم که یادم برود چی دیدم . قبل اینکه من چشمانم را ببندم بچه دهانش را باز کرده بود و فریادی که نشانه آغاز یک گریه طولانی و بلند بود را سر داد . چشمانم را که بستم بی اختیار منتظر جیغ و داد و هق هق و فلان های بعدش بودم اما صدای نشنیدم . اولش مهم نبود . بعد چشمانم را که باز کردم با تعجب به یک جفت دمپایی حمام توی ویترین نگاه میکردم . دمپایی تعجب نداشت تعجبم از این بود که بچه چه شد که گریه اش قطع شد ! چطور در اوج فرود آمد !!! یک دقیقه شد دو دقیقه و باز هم سکوت ! یک لحظه احساس کردم همه اش در مخیله درب و داغان من بوده ! ساخته و پاخته ذهن بیش فعالم ! میگویم بیش فعال چون به جای این همه زرفکر کردن می توانستم یک حرکت بکنم و مطمئن شوم که توهم بود یا وجود خارجی داشت ! که در نهایت هم چرخیدم و باورتان نمی شود چی دیدم !!

یک عدد دهان باز که یک بچه بهش چسبیده بود ! یعنی من توانستم اپیگلود و لوزالمعده ی بچه رو هم ببینم !!! بعد بچه رنگش به بنفش زده بود ! به خدا نفسش رفته بود ! من مونده بودم که چه کنم که دیدم مادرش بی خیال دارد سبزی دسته ای صد تومنی می خرد !

من چند دقیقه دیگر هم با شگفتی روبروی بچه ایستادم و تایم گرفنم ، زمانی که بعد از نیم ساعت بالاخره مسیر گریه اش تغییر کرد و صدایش در آمد و به قولی نفسش برگشت مادر دست بچه را گرفت و به دنبال خود کشید و برد بدون آنکه متوجه شود بچه اش چه نفس و توانایی دارد و حتی نفهمید این دست می تواند دست یکی از قهرمانان شنای کشورمان در چند سال اینده باشد !! یا یکی از خوانندگان به نام آینده مان شود . از آنهای که وقتی چه چه میزنند من با شوق کانال را عوض میکنم ! یعنی بچه در اوج توانایی بود !!

ما داشتیم یکی از این ها را . گریه که می کرد صدا نداشت . اولش یه جیغ و بعدش یک دهان باز بعد بچه سرخ می شد . بنفش می شد و بعد کبود بعد ما باید اقدامی می کردیم توی صورتش فوت می کردیم ما بین ابروهایش را فشار میدادیم یا بلندش میکردیم یا خودمان را میزدیم یا یک غلطی میکردیم تا نفس بچه برگردد ! یادش بخیر این بچه هر وقت شیر می خورد یا حمام میرفت داشت خفه می شد ! الان هم هیچی نشده ! شر است و نابغه ! که کلا همه بچه های خانواده ما همین هستند . به طرز خسته کننده ای همگیشان معدلشان بالاست . از دبیرستانی بگیر تا ابتدایی ! بچه هم بچه های قدیم !

پ.ن: خوب پاشید برید سراغ کارتون . غرض نشاندن لبخندی حتی کمرنگ به لبتان بود که میدانم این روزها چقدر دور است از شما و از خودم حتی . باورتان نمی شود از من دور است چقدر .

موضوع :

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 بهمن 1391 توسط تنبل |

تا حالا این اتفاق براتون افتاده عزیزان؟

به سختی بالاخره خودمو راضی کردم از جام تکون بخورم.فکر میکردم با کمی جابه جا شدن میبینمش،اما ندیدمش!

بیشتر خودمو به سمت راست کشیدم تا ببینمش اما ندیدمش...

مجبور شدم از یه دست و یه پام استفاده کنم و مثل کسی که داره از زیره سیم خار دار رد میشه خودمو به جلو بکشم تا ببینمش اما بازم نشد

خودمو بازم جلو کشیدم  دستم که آمادگیه این کشش رو نداشت ماهیچه ام گرفت

یهویی یه درد بدی پیچید توی دستم و منم که بالا تنه ام کاملا از تخت آویزون بود و فقط روی همون یه دستم تکیه داده بودم افتادم روی زمین از درد به خودم میپیچیدم و دستمو محکم گرفته بودم تا از دردش کمتر بشه

حالا که دیگه روی زمین وسرامیکهای سرد کف اتاق خوابیده بودم بازم نمیدیدمش...گردنمو کشیدم بالا و با پاهام خودمو به سمت بالا هل دادم!!!!بازم ندیدمش

زیر لب یه لعنت بهش گفتم و پاشنه ی راستمو محکم روی زمین فشار دادم و همزمان کمرمو کمی بلند کردم و به کمک اون خودمو بالا کشیدم

دیدمش! ساعت ٣ و 38 دقیقه ی نصفه شب بود!!!

بالاخره دیده بودمش بعد از اینکه چند تا فحش دیگه به ساعت دادم نفسمو محکم فوت کردم بیرون اومدم دوباره برگردم توی جام توی تختم و زیر پتوی گرمم که چشمم افتاد به ساعت رو میزی که از روی میز نهارخوری آورده بودمش توی اتاقم روی میز عسلیم...

فکر کنم دقیقا دلیل آوردنش هم همین جر واجر شدنهای مختلف موقع دیدن ساعتی بود که زده بودم توی حال...

یعنی کی بهش عادت میکنم؟؟؟؟؟؟؟

موضوع :

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 بهمن 1391 توسط تنبل |

نمیدونم چرا زیر چشمم این روزا انقدر سیاه شده!!!

دوستان اگر کسی میدونه باید برای مقابله با این سیاهی چیکار کنم راهنماییم کنه با تشکر

من رفتم که برم جلوی آینه بازم به سیاهی زیر چشمم نگاه کنم

فعلا...

موضوع :

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 بهمن 1391 توسط تنبل |

امون از دست این کنجکاوی زیاد و این حرفا

راستش یکی از خصوصیات اخلاقی من اینه که وقتی روی یه چیزی حساس می شم تا ته توی اون قضیه رو در نیارم بیخیال نمیشم

مثلا یادمه دورانه دبیرستان سر درس شیمی معلممون جیوه آورد سر کلاس کلی اصرار کرد به بچه ها که اصلا باهاش تماسه مستقیم نداشته باشید چون احتمال سرطان پوست و این چیزارو داره

منم اصلاااااااااااا کنجکاویم گل نکردلبخند اصلا دلم میخواست این جمله ی مهم رو آویزه ی گوشم کنم بعدشم بدم با طلا روی یه لوح طلایی بنویسنش بعدم بزنمش جلوی در اتاقم تا همه بخوننش و اطلاع رسانیه جمعی کنم

 



ادامه مطلب...

موضوع :

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 آذر 1391 توسط تنبل |

بخونین ببینین حسین پناهی عزیزم چی گفته....



ادامه مطلب...

موضوع :

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 آذر 1391 توسط تنبل |

ببخش که صدای گریه هایت را نمیشنویم
گوشمان از قیمت دلار و ماشین و ویلا و... پر شده......!

موضوع :

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 آذر 1391 توسط تنبل |

دلم خواست یه چیزی بنویسم .....

دلم گرفته .......... گاهی وقتها یک چیزهای کوچیک باعث یک تکون بزرگ میشه ..........

بعدش باورت  نمیشه !!!

از خودت می پرسی واقــعــــــا ؟؟؟!!!

بازم باورت نمیشه !!!!!

دوباره به خودت نگاه میکنی ......

بر می گردی ......

به حافظه ات فشار میاری .........

نگاه میکنی ......

لال می شی ......

نگاه می کنی ........

گوش می دی .........

نگاه میکنی ........

بغض میکنی ........

 نگاه میکنی .........

دلت ضعف میره برای یک قطره اشک تا بار دلت رو سبک کنی ........

 اما باز هم فقط نگاه میکنی .......................

.

.

.

 



ادامه مطلب...

موضوع :

صفحه قبل 1 ... 3 4 5 6 7 صفحه بعد
درباره وبلاگ

تـــنبل تـــــــرین دخــــــتر دنیــــا

RSS

آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
آمار
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 33 نفر
بازديدهاي ديروز : 12 نفر
بازدید هفته قبل : 133 نفر
كل بازديدها : 48348 نفر

POWERED BY
NiniWeblog.com

0.05249810218811