خورشید :ِDخورشید :ِD، تا این لحظه: 29 سال و 10 ماه و 24 روز سن داره

تنبـــــــــــــل

چقدر طول میکشه به موقع ببینمش؟

تا حالا این اتفاق براتون افتاده عزیزان؟ به سختی بالاخره خودمو راضی کردم از جام تکون بخورم.فکر میکردم با کمی جابه جا شدن میبینمش،اما ندیدمش! بیشتر خودمو به سمت راست کشیدم تا ببینمش اما ندیدمش... مجبور شدم از یه دست و یه پام استفاده کنم و مثل کسی که داره از زیره سیم خار دار رد میشه خودمو به جلو بکشم تا ببینمش اما بازم نشد خودمو بازم جلو کشیدم  دستم که آمادگیه این کشش رو نداشت ماهیچه ام گرفت یهویی یه درد بدی پیچید توی دستم و منم که بالا تنه ام کاملا از تخت آویزون بود و فقط روی همون یه دستم تکیه داده بودم افتادم روی زمین از درد به خودم میپیچیدم و دستمو محکم گرفته بودم تا از دردش کمتر بشه حالا که دیگه روی زمین وسرامیکهای سرد...
26 بهمن 1391

لطفا راهنمایی کنید

نمیدونم چرا زیر چشمم این روزا انقدر سیاه شده!!! دوستان اگر کسی میدونه باید برای مقابله با این سیاهی چیکار کنم راهنماییم کنه با تشکر من رفتم که برم جلوی آینه بازم به سیاهی زیر چشمم نگاه کنم فعلا...
26 بهمن 1391

ابو حسنا سینا...

امون از دست این کنجکاوی زیاد و این حرفا راستش یکی از خصوصیات اخلاقی من اینه که وقتی روی یه چیزی حساس می شم تا ته توی اون قضیه رو در نیارم بیخیال نمیشم مثلا یادمه دورانه دبیرستان سر درس شیمی معلممون جیوه آورد سر کلاس کلی اصرار کرد به بچه ها که اصلا باهاش تماسه مستقیم نداشته باشید چون احتمال سرطان پوست و این چیزارو داره منم اصلاااااااااااا کنجکاویم گل نکرد اصلا دلم میخواست این جمله ی مهم رو آویزه ی گوشم کنم بعدشم بدم با طلا روی یه لوح طلایی بنویسنش بعدم بزنمش جلوی در اتاقم تا همه بخوننش و اطلاع رسانیه جمعی کنم   خلاصه بین خودمون بمونه که تا آخره کلاس یه گوله از جیوه هرو پیچوندمو بعدش روی دستم قل قلیش کردم کف زمین به هزا...
19 بهمن 1391

سنگ اندیشه

بخونین ببینین حسین پناهی عزیزم چی گفته.... سنگ اندیشه به افلاک نزن دیوانه چون که انسانی و از تیره ی سر طاسانی زهره گوید که شعور همه آفاقی تو مور داند که تو بر حافظه اش پنهانی در ره عشق دهی هم سر و هم سامان را! چون به معشوق رسی بی سر و بی سامانی راز در دیده نهان داری باز از پی راز کشتی دیده به توفان خطر می رانی مست از هندسه ی روشن خویشی !مستی! پشت در آینه،در آینه سرگردانی بس کن ای دل ! که در این بزم خرابات شعور هر کس از شعر تو دارد به بغل دیوانی! لب به اسرار فرو بند  و میندیش به راز ورنه از قافله ی مور و ملخ درمانی... ...
13 آذر 1391

...

ببخش که صدای گریه هایت را نمیشنویم گوشمان از قیمت دلار و ماشین و ویلا و... پر شده......! ...
13 آذر 1391

خواب را دریابم که در آن دولت خاموشی هاست

دلم خواست یه چیزی بنویسم ..... دلم گرفته .......... گاهی وقتها یک چیزهای کوچیک باعث یک تکون بزرگ میشه .......... بعدش باورت  نمیشه !!! از خودت می پرسی واقــعــــــا ؟؟؟!!! بازم باورت نمیشه !!!!! دوباره به خودت نگاه میکنی ...... بر می گردی ...... به حافظه ات فشار میاری ......... نگاه میکنی ...... لال می شی ...... نگاه می کنی ........ گوش می دی ......... نگاه میکنی ........ بغض میکنی ........  نگاه میکنی ......... دلت ضعف میره برای یک قطره اشک تا بار دلت رو سبک کنی ........  اما باز هم فقط نگاه میکنی ....................... . . .   د...
13 آذر 1391

منو تنهایی و اشک...

دیشب از به یادآوری یک خاطره که هنوز در تلخ یا شیرین بودنش شک دارم ، گریه کردم ... هربار که به یادش می افتم بی اخیتار بغض به گلویم می نشیند ... . . . امروز ، یک جمله چنان بر من گران آمد که باز هم سد چشمانم شکست ... . . چقدر این روزها بارانی ام ... . . . . . . . آهنگ پایانی فیلم معصومیت از دست رفته رو گوش می دادمو های های میگریستم اولش خوند : باور کن باور کن تنها ماندی دلا... دردا من، دردا تو، دردا از عشق ما باور کن باور کن غربت را غصه را ...ای آشنا . . . همه ی اینا رو با گریه باهاش میخوندم بعدش میگفت: می سوزی می سازی با دردی اینچنین بی شعله بی آتش بی باور بی یقین... . . . خیلی گریه کردم ازون گر...
13 آذر 1391

گفتگوی من و نازی زیر چتر

گفتگوي من و نازي زير چتر نازی:بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه! میگم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیش و کشف بکنه و قشنگ تر این که یاد گرفته گوجه رُ تو ماهی تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره! راسی راسی اگه گوجه یه روزی تو هیچ کجا پیدا نشه، اون وقت بشر چی کار کنه؟ من:هیچی!نازی! دانشمندا تِز می دن تا تابه ها رو بخوریم! چشم ِ سک هم که بیاد، موی گربه سیخ بشه، لادن ُ نسترنُ گاو بچره! معناشون این میشه : علم ثابت کرده آهن پروتیین داره و پر ِ ویتامینه! برای پاپای اعظم نامه از دربار میاد، اون وقتش تو نیمه شب وقتی پاپِ با زنش دعواش بشه آیه نازل می شه ... صبح زودش تو کلیسا-که بوی بلوط میده- بعد از...
28 آبان 1391

شب و نازی من و تب...2

شب و نازي ‚ من و تب قسمت دوم زیبایی اسطوره اس! یا که آن سرخی ِ سیب، یا که این خنجر ِ سرخ! بنده ی چند تا خدا باید بشیم؟ نازی:تو،دلت تاریکه! توماشو نشی یه وقت! بگیرن به جرم ِ بی دینی، بیست و هفت سال زندونت کنن! ما که اوربانوس هشتم نداریم، تا که شفاعتت کنه؟ به خدا ایمون داری؟ من:خدا،تو جوانه ی انجیره! خدا تو چشم پروانه س،وقتی از روزنه ی پیله، اولین نگاهش به جهان می افته! خدا بزرگتر از توصیف انبیاس! بامِ ذهن ِ آدمی حیاط خانه ی خداس! خدا به من نزدیکه، همین قدری که تو از من دوری! نازی: برم زیر آسمون، روسریم و بردارم؟ موهامو افشون بکنم؟ تاباهارتا مثل دود ظاهر بشه، برامون...
28 آبان 1391