تنبـــــــــــــل
تنبـــــــــــــل
دنیا تا بوده همین بوده،یکی بود یکی نبود
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 خرداد 1392 توسط تنبل |

خوب سلام!

میدونید چی شده؟

من هنوز شکه ام!

راستش خیلی دو دلم که اینو اینجا بنویسم یا نه.تجربه بهم ثابت کرده آدمای تنگ نظر همه جا هستن حتا توی نت،با پیژامه های گل گلی و زیر پیراهنیای رکابی که یه وری نشستن و از ناراحتی دارن دق میکنن! آدمایی که طاقت و تحمل خوشی و پیشرفت کسی رو ندارن همچین که خوشی کسی رو ببینن زود چشمش میزنن اونم طوری که بترکه دود بشه بره هوا!!!

اما از طرفی دلمم نیومد این خبر خوش رو با شما شریک نشم. شمایی که توی هر حالی که هستم، خوبم یا بد، شادم یا غمگین، باهام هستین و منو می خونین و باهام حرف می زنین. پس اول واسه اون آدم تنگ نظرا می گم که زور نزنین! صدقه ی گنده گذاشتم کنار! (اسمایلی زبون درازی به طول یک متر و بیست و سه سانت!)

روز 3 خرداد یه فقره نامزدی داشتیم اونم از نوع نزدیکش!

از نوع داداش جوجولیش!!!

اصلا الان که بهتر فکر میکنم میبینم دیگه نگیم داداش جوجولی بهتره !دیگه ازین به بعد باید بگیم داداش قوقولی...

دیگه جوجولی براش خیلی کوچولوه

عاقا ما خیلی ذوق داشتیم برای این داداش جوجولیه...تا حدی که وقتی میخواستیم بریم خواستگاری روی پا بند نبودیم از خوشحالی ولی همینکه یادمون افتاد دیگه قراره جدی جدی به جای جوجولی بشه قوقولی دلمون گرفت...

یاد شوخیا و بازیا و اینا افتادمنگران

یاد اسکوییتل اسکوییتل اسکوییتل که خودش خوب میدونه چیه افتادم!نگران(خودتی خودتی خودتی)

یاد پلی استیشن بازی کردنامون افتادمنگران

وقتی داشتن صیغه ی محرمیت میخوندن ما نفسمون بند اومد...

حتا اون گوشه موشه ها یه اشکی هم ریختیم (به استناد شواهدی که خودشون بعدا اینجارو میخونن)

ولی از حق نگذریم خیلی به هم میومدن این دوتا ناقلا

هر کاری کردیم این رگ خواهر شوهر گریمون بزنه بالا نشد که نشد!

دیدیم ای بابا ما این فطمه عروس بانو رو کمتر از عاطی کلوچه و نسرین خانومی دوس نداریم...

نمیتونیم به یه بهونه ای بچزونیمش خوب!

.

.

.

اینم عکسشون

بگین خوشبخت بشن اشالله که من دوباره و صدباره به خودم زحمت وان یکاد ندم

 

و اما در ادامه مطلب برای اینکه صفحه سنگین نشه چندتایی عکس از خودمون...

 



ادامه مطلب...

موضوع :

نوشته شده در تاريخ جمعه 3 خرداد 1392 توسط تنبل |

بابا نان ندارد.

بابا آب در چشم دارد

بابا درد دارد

بابا درد دل دارد

بابا گناه دارد..



[تصویر:  105021_449.jpg]

موضوع :

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 31 ارديبهشت 1392 توسط تنبل |

 

اولین بار داشتیم با مامان مرغه تو محله قدم می زدیم.داشتیم از مدرسه ی من بر میگشتیم خونه

اومده بود واسه انجمن اولیا مربیان)یه وقت خدایی نکرده فکر بد به سرتون نیاد که شیطنتی چیزی در کار بوده ها). نزدیکای ظهر بود و منم حسابی دلم به قار و قور افتاده بود. من که حواسم نبود. اما مامان مرغه دست کرد تو کیفش و یه چیزی گرفت جلوی من. گفتم: چیه؟ گفت: تافی شیری. همینجوری محض نمردن از گرسنگی تافیه رو قاپ زدم و گذاشتم دهنم.

بعد یوهو حس کردم افتادم تو یه گردباد. یه چیزی دورم هی چرخید و چرخید و بعد وقتی تلو تلو خورون تونستم سر جام وایسم دیدم خودم که هیچ، همه ی محیط اطرافم کارتونی شده! خورشید که چشم و ابرو داشت. گل ها هم داشتن آواز می خوندن. ماشینام جای دود  از توی اگزوزشون اسمارتیز می ریخت بیرون.

منم که لپام گلی بود. تو چشمامم ستاره برق می زد. بعد یه دفه همه شروع کردن با گل ها و درخت ها دسته جمعی آواز خوندن. گربه هه سر دیوار عربی می رقصید!

قصابه با لاشه ی بدون سر گوسفندها تانگو می رفت. میوه فروشه هم کاهو پیچ هاش رو مثه آکروباتا چندتا چندتا تو هوا مینداخت و می چرخوند.  موش های توی جوب رو هم که نگو. دور ما حلقه زده بودن و ساسی مانکن می خوندن.

خلاصه بساطی بود. در همین لحظه من با یه لبخند ملیح به سمت مامان مرغه برگشتم و گفتم: این چی بود؟ مامان مرغه هم رو کرد به دوربین و گفت: تافی شیری دراژه ه ه ه ه ! بعد صدای کلفت یه آقاهه با یه خنده ی کریه گفت: با تافی، همیشه دافی! ها ها ها! و بعد همه چیز برگشت به حالت عادی خودش.



منم شوکه ازین ماجرا فقط تونستم گیج و منگ اینور و اونورو نگاه کنم

راسش من نمی دونم شماها هم تافی گاوی ها رو یادتونه یا نه. یه تافی های شیری ای بودن و منو داداش جوجولی چون عکس گاو داشت بهش می گفتیم تافی گاوی و من از بچگیم به اینور دیگه ندیدمشون. حالا فکر کنین بعد از اینهمه سال این دراژه ناقلا تافی شیری زده دقیقا با همون طعم. یعنی من چنان برگشتم به بچگیم که داغون شدم! اصلا از تو له له ام!ینی داغونااا!خراب! (خودتون که شاهدین! تو پاراگراف بالا توضیح دادم کامل براتون!)

 

 

 

من اصن می گم حتی اگر تو بچگیتون هم تافی گاوی نخوردین مهم نیست. بیاین برین این تافی دراژه رو بخرین. عالیه آقا ، عالی!! یه جوری که ما یه جعبه اش رو خریدیم!!و الانم تند تند دارم یکیشونو توی دهنم اینور اونور میکنم تا طعمش بیشتر بپیچه توی دهنم...

 

اهه...چرا نشستین خوب؟

برین یدونه شو بخرین بخورین دیگه؟؟؟؟

موضوع :

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 ارديبهشت 1392 توسط تنبل |

http://s4.picofile.com/file/7752685799/_Ancora_Qui_by_Ennio_Morricone_and_Elisa_Toffoli_lyrics_and_translation_Django_Unchained_OST_YouTube.flv.html

دانلودش کنید

خیلی قشنگه...یه آرامش خاصی توش داره

به زبان ایتالیایی هستش و برای فیلم جانگو

 

Django Unchained - 2012

موضوع :

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 19 ارديبهشت 1392 توسط تنبل |

سکانس 1 هنرستان{مثلا درس میخونیم}

مژگان:بچه ها بچه ها خانوم"ف"داره چپ چپ نگاه میکنه.

درسا:این چقدر کتاب میخونه؟صب تا شب توی کتابخونه نشسته،خسته نمیشه؟

من:الان میاد مارو میخوره

در همین حین مژگان و درسا گوشیاشونو همزمان ور میدارنو با یه لبخند شیطانی به صفحه اش زل میزنن!

من:هوی!هوی!چیکار میکنین؟خانوم"ف"الان میاد ماهارو میخوره ها!

در جواب این حرف من هردوتا سرشونو میگیرن بالا و لبخندشون تبدیل به قه قهه شیطانی میشه

چون همون لحظه یه میز جلوتر از ما گوشی بهاره زنگ میخوره و کتابخونه ی مدرسه رو میذاره روی سرش و ملت چپ چپ نگاش میکنن که یعنی {اییش،چه بی فرهنگگگگگ}

من و مژگان و درسا پشت میزمون به این شکل:

بهاره بعد از گرفتن میس کال از اون طرف رو به ما به این شکل:

تق تق

{صدای کوبیدن روی میز از چهارتا میز اونورتر،که یعنی آرومتر،اینجا مثلا کتابخونه ست}

سکانس 2 {حدودا بیست دقیقه بعد}

پووووووووووووف:چرا هیچکی به من مسیج نمیده؟؟؟؟

مژگان اینو میگه و بی حوصله گوشیشو میذاره رو میز. ما هم همگی برای همدردی با مژگان بی حوصله کتاب و جزوه رو رها میکنیم و با چشمانی افسرده و منتظر مسیج به گوشی مژگان چشم میدوزیم.
ما رو به گوشی:
گوشی رو به ما:
عاقا در همین حین یه دفه زارت!!!دینگ دینگ اس ام اسسسسسسسس...

همه حمله به گوشیه مژگان و آخرین کسی که اس ام اس رو میخونه خود مژگانه!!!

بعد از اینکه میفهمه ایرانسل براش فال فرستاده دوباره افسرده و غمگین گوشیشو میذاره سرجاش.

درسا:بچه ها  اون دختره رو نیگا کفشاشو درآورده تو ردیف جلو پشتش به ماست، بیاین بریم از زیر میز کف پاشو قلقلک بدیم.
مژگان از اونور: چرا من مسیج ندارم؟
بهاره درمیاد که: من گشنمه!
من: خانم "ف" الان میاد میخورتمون!

تق تق!
{صدای کوبیدن روی میز از چهارتا میز اونورتر که اینبار یعنی : شات آپ لطفا! اینجا کتابخونه س!}

سکانس 3 {نیم ساعت بعد}

بچه ها دنگاتونو بیاید بالا برم یه چیزی بخرم بخوریم!

دوباره گرسنگی به بهار فشار آورده نمیدونه چیکار کنه!هزارتومن از درسا میگیره میره!!!دقت کنید اول گفت دنگ بدید بعد فقط از درسا بدبخت هزارتومن میگیره میره...

من:بهار برگشتی یه تک به گوشی بزن بیایم توی حیاط بخوریم اینجا سر و صدا میشه.

بهار:مگه تو گوشی آوردی؟

من:نه به گوشیه درسا بزن

(فرهنگ رو دارین خدایی؟ جنتلمنی میبارید ازم! چه اون موقه که گفتم بریم بیرون که کتابخونه شلوغ نشه چه وقتی ذکر کردم گوشی با خودم نبردم مدرسه
یعنی مثلا بخواید منو با اون سه تای دیگه مقایسه کنید، به ترتیب به این شکل بودیم:
من:
مژگان:
بهاره:
درسا:)
خب، دور نشیم از موضوع! خلاصه بهار گفت باوشه و زد بیرون.
همون وقتا بود که جواب مسیج مژگان به مخاطب خاصش{دقت کنید،دوباره ذکر میکنم مخاطب خاص مژگان نه من و درسا} اومد، حالا مادوتا دوتا خبیث فضول هجوم بردیم که کیه و چی گفته! 
که خب آخرش دوباره خودش آخر از همه اس ام اس خاصش رو خوند

کلی خندیدیم و مسخره بازی در آوردیم 
تو همین شیرتوشیر یهو شنیدیدیم یکی گفـــت: هوووووی!
بعله، بهار بود که با نایلونی پر از تدارکات وایساده بود جلو میزمون و درسا به گوشیم نگاه کرد و دید هی دل غافل! شونصد میلیون تا تک و اس داره از بهار که گفته بیاین بیرون!!

تق تق!

 

{صدای کوبیدن روی میز از چهارتا میز اونورتر که ایندفعه فحش بود رسما:***********!}


و اینگونه شد که ما قبل از اینکه توسط خانم "ف" خورده شیم، زدیم بیرون و تو حیاط مدرسه بستنی قیفی که اونم خودش هزارتا داستان بود رو زدیم تو رگ!

 

پ.ن:اسم خانوم "ف"واقعی نبود...اسمی بود که ما براش انتخاب کرده بودیم چون بی نهایت شبیه خانوم"ف" بود.

پ.ن2: اینا که نوشته بودم گذروندن 3 ساعت از تایم کلاسمون بود که به بهونه ی درس خوندن میپیچیدیم توی کتابخونه...خود بهستا استادمون میدونست به روی ما چهارتا نمیاورد...البته خدایی درسمون خوب بود هرچهارتامون

پ.ن3: جرات ندارم دیگه طرفای مدرسمون برم...میترسم برم اونجا اون کتابخونه رو با همه ی خاطراتش دوباره به یاد بیارم،شاید بعدش یه نفس عمیق از سر دلتنگیه اون روزا بکشم!جرات ندارم برم



پ.ن3:خطاب به علی آقا که توی نظرات پست قبلیم برام چیزی نوشت و باعث شد این پست بلند امروز رو بنویسم...:

علی آقا بیایید نزدیکتر.

کمی نزدیکتر.

میخوام خودمونی تر حرف بزنیم.

من "نالیدن" رو دوست دارم..شما چطور؟

من رو که رها کنند روزها می نالم..هفته ها..رها کنند سالها می نالم!..

دیر خوندم.

اما خوندم که گفته بودی:

در برابر وحشی ترین تازیانه ها

سکوت مردانه و غرور آفرین مرد نباید بشکند

در برابر هیچ دردی

لب مرد به شکوه نباید آلوده گردد

من از نالیدن بیزارم

سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش

تنها می توانند مرا به سکوت وادارند

نالیدن،زاریدن،گله کردن،شکایت..

بد است!

علی آقا اینارو گفتی؟

خوب بذار منم بگم:

مرد نیستم.

زنم.

علی آقا؟
نالیدن، زاریدن، گله و شکایت..برای زن هم..بد است؟

علی آقا!
حالم از خودم به هم خورد بس که نالیدم. از آن..از این..از دانشگاه..از درس..از دلتنگی..از دردها..

علی آقا!
من از خودم بیزارم! من حوصله ی ناله هایم را ندارم! بد است! نمیخواهم ناله ها را توی گوشم با صدای خودم بشنوم..

علی آقا!
من زنم! ولی..به کسی قول داده ام..نشانش بدهم..که "خیلی خیلی" متفاوت تر بوده ام..که نه فقط متفاوت!..اما قبل از "کسی"..به خودم قول داده ام علی آقا..به دلم قسم..که میخوام بزرگ شم..میخوام زانوهامو صاف کنم..میخوام خودمو از نو بسازم!..

اما گاهی اوقاتم میخوام ناله کنم!

 

علی آقا!

من میخوام..
زنونه مرد باشم!!...

شایدم مردونه، زن باشم!!..

اما تو درک کن! اگر گاهی ناله میکنم تو دیگه ناله نکن...باشه؟

اگر میگم پنجره ای میخوام که پشتش پارک باشه تو بیا بگو خوب داشته باشی!!!بعدش که چی؟؟؟

اگر میگم پارکی میخوام که توش برف باشه تو بگو خوب توش برف باشه!!!که چی؟؟؟

برام ببرشون زیر رادیکال که کوچیک به نظر بیان ضرب های بزرگ زندگیم

اینطوری نه تو وسوسه میشی به اعتراض نه من جرات اعتراض بیشتر به خودم میدم

میفهمم همیشه نباید زندگی همونی باشه که من میخوام

علی آقا وسوسه  ی ناله کردنو به هر شکلش از ذهنت دور کن باشه؟ مرسی

 

موضوع :

نوشته شده در تاريخ جمعه 13 ارديبهشت 1392 توسط تنبل |

دلم یکم هوای برفی میخواد...نشسته باشم پشت یه میز چهار گوش چوبی که یه رومیزی سفید با حاشیه ی صورتی داشته باشه...شاید چندتا شکوفه ی ریز و صورتی گلبه ای که قلاب بافی شده هم روش دوخته شده باشه!

روی میزم یه گلدون چینی با طرح یه پرستو ی مشکی که داره تنهایی پرواز میکنه باشه توشم پر باشه از گل داوودی زرد...

یه ژاکت بافت درشت فیروزه ای هم روی لباس یقه اسکی سفیدم پوشیده باشم و یه جوراب شلواری تو کرک دار که جوراب های راه راه رنگی رنگیمو کشیدم روش و هر از چندگاهی یه نگاه میندازم به منگوله ی فیروزه ای رنگش که از بالای کشباف جورابم آویزون شده

موهامو لخت و باز و ساده روی شونه هام و فرقم را کج باز کرده باشم دوتا گل سر بشکن نشکن هم زده باشم به دسته ی موهام تا روی چشمم نریزه

یه لیوان چینی که روش راه راه های قرمز در طیف های مختلف داره و پر از قهوه ی نه چندان تلخ هم  توی انگشتام که از توی آستین بلند ژاکتم زده بیرون گرفته باشم

از بالای بخار رقصونش به اونور پنجره زل زده باشم و پارک مملو از برف دست نخورده رو نگاه کنم

به پرنده ی تنها و گرسنه در میان برف

به آدم برفی تنهاتر که کمی دورتر از پارک اونور خیابون وایساده

به قطره های میان راه مانده و یخ زده روی شیشه ی پنجره ام

به قندیل های آویزون شده...

خسته شدم از بس که این خونه پنجره ی خوب نداره

خسته شدم از بس که پشت هیچ پنجره ای پارک نداره

خسته شدم از بس که توی هیچ پارکی برف نمیباره...

خسته شدم که زمستونو حس نکرده بهار اومده و حالا هم بهارو حس نکرده...!

ولش کن منو چه به خستگی از بی برفی؟

منو چه به آدم برفی؟

منو چه به ژاکت بافت درشت فیروزه ای و لیوان قهوه؟

برای من همون بلوز شلوار مشکی و یه لیوان آب کافیه...

یه لیوان آب برای قورت دادن این بغض لعنتی

یه بلوز شلوار مشکی برای عزای تموم آرزوهام که شب به شب دارم بیرحمانه غسلشون میدمو با دستای خودم مشت مشت خاک میریزم روشون...

.

.

.

شاید باید برم

شاید باید توی تختم دراز بکشم منتظر خواب بشم

شاید باید پاهامو مثل همیشه جمع کنم توی بغلم و خودم رو نه چندان مهربان در آغوش بکشم...

این روزا عجیب بغل لازمم...عجیب

موضوع :

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 11 ارديبهشت 1392 توسط تنبل |

جوانیهایت را با بچگیهایم پیر کردم

...

مرا به موی سپیدت ببخش ...مادر...

موضوع :

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392 توسط تنبل |

چشمام رو باز کردم،دیدم خونه توی تاریکیه دم غروب فرو رفته

همیشه بدم میاد ازینکه بخواب و بیدار شم ببینم هوا تاریک شده،سرم به اندازه ی یه توپ بزرگ سربی سنگین شده و گردنمو به اینور و اونور خم میکنه

از روی تخت جابه جا میشم و پای بدونه دمپایی ام رو روی سرامیک سرد اتاق میذارم و یه دسته از موهامو که توی چشمم هست رو میزنم کنار

دیگه خواب هم آرومم نمیکنه،دیگه ذهنم گول نمیخوره و بلند توی گوشم فریاد نمیزنه:الان رو بیخیال،فردا بهش فکر میکنیم

در یخچال رو باز میکنم،گلوم خشک و بد طعم شده،بین پرتقال و سیب ترجیح میدم پیاز بخورم!!!

دلم هوس یه بشقاب گیلاس کرده،یا انگور یاقوتی،شایدم یه ذره چاقاله بادوم...چشمامو میبندم یه ورق از پیازو جدا میکنم و تصور میکنم آلبالو خشکه...و از طعم بدش روی بینیم چروک میندازم

از شیشه یکی دو قلپ آب میخورم و ته دلم خوشحالم که کسی نیست تا منو اینجوری ببینه!

یادم رفته توی صورت خودم نگاه کنم!

وقتی پرسید چه احساسی داری بهش نگفتم که دلم میخواد همین الان در اتاق رو محکم بکوبم به هم و دیگه جواب ندم،نگفتم میخوام فرار کنم تا ته دنیا،نگفتم الانه هستش که عین کش تنبون در برم از هرچیز و هرکسی که بهم فشار بیاره...فقط گفتم :هنوز اونقدر قوی هستم که با این مسائل نشکنم...خودمو گم نکنم...

گفت فقط یه سوال پرسیدم اونم اینکه احساست چیه؟

گفتم نمیدونم!

گفت همه ی درها درونت بسته ن!خیلی محکم گفت!انگار با تموم قدرتش زد توی صورتم!بهم برخورد

گفت:شادی ،غم،نفرت،عشق،خشم،همه چیز!!!با لبو لوچه ی آویزون پرسیدم حتا شادی؟

گفت تو خندیدنتم الکی شده دیگه...نترس الان فقط خودممو خودت...انقدر الکی خندیدی و خودتو شاد نشون دادی که نمیدونی واقعا چه حسی داری!!!

وقتی ازت میپرسم چه حسی داری میگی نمیدونم...

گفت:خودتم خوب میدونی چه حسی داری فقط داری سعی میکنی خودتو گول بزنی که مثل همیشه بخندی،که خودتو شاد نشون بدی!...حنات پیش من یکی رنگی نداره

گفت تو فقط بلدی بترسی و من واقعا دوباره ترسیدم

ترسیدمو سردم شد

ترسیدمو بغض کردم

ترسیدمو گریه کردم

ترسیدمو دوباره توی تختم پناه گرفتم

ترسیدمو از خودم پرسیدم مگه من چند سالمه؟

نوک انگشتای پامو فرستادم زیر پتو ومثل کودکیام شروع کردم به تکون دادن خودم انگار که توی گهواره ام...این کارو از بچگی انجام میدادم تا ترسام ازم دور بشه و بتونم بخوابم

دوباره داشت حرف میزد سرمو کردم زیر پتو اما انگار صداش واضح تر شد،گوشمو گرفتم بلند گفتم بسه دیگه!گفت بس کنم که سر خودت این بلارو بیاری؟

 و من خسته از این تکاپو خودمو سپردم به بیخیالی...گفتم شاید همه توی زندگیشون ازین روزا داشته باشن،گفت تو که ادعا میکنی با همه فرق داری

گفتم اشتباه میکردم منم مثل بقیه ام،منم وقتی به همچین مشکلاتی میرسم خودمو توی تاریکی قایم میکنم و چشم بند میزنم تا توام باور کنی خوابم

بهم گفت:احمق!من از رگ گردنتم بهت نزدیکترم میخوای از کی قایم بشی؟میخوای منو دور بزنی؟ من چشمای باز تورو همین الانم از زیر پتو میبینم

و من با شک و دودلی آروم پتو رو از روی سرم پایین کشیدم

لبخند زد گفت باز کن پنجره را من نشان خواهم داد به تو زیبایی را...

دستمو گرفت قدم زنون رفتیم وسط چمن هایی که نمیدونم یه دفعه از کجا سبز شدن و همون جا نشستیم به دریا خیره شدیم وقتی برگشتم نگاهش کردم دیدم داره برام یه استکان چای میریزه

گفتم خیلی کمرنگ باشه لطفا

نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کردو موهامو ریخت توی صورتم گفت بهتر از خودت میدونم چی میخوای

وقتی داشتم چایداغ رو درکنارش مینوشیدم از همون جا به خودم قول دادم بعد از نوشتن عشق بازیم با خدا توی وبلاگ و زدن دکمه ی ارسالش برم یه دوش بگیرم و شامپو بدن بزنم و موهامو اتو بکشم

و بعد یه کم توی آغوش خدا آرامش بگیرم تا یادم نره هزاریم که افکارم بهم بگن تو در درون تنهایی

بهشون بگم خدایی دارم که از حبل ورید بهم نزدیکتره...

موضوع :

نوشته شده در تاريخ جمعه 30 فروردين 1392 توسط تنبل |

سلام

چیزی ندارم که بگم

فقط دلم گرفته بود داشتم به صدای نی زدن حسین خدابیامرز گوش میدادم...اشک میریختم

خواستم لینک دانلودش رو براتون بذارم شما هم گوش بدید خالی از لطف نیست

جدیدا خیلی اذیت میشم وقتی صدای نی میشنوم،یاد محمد حسین خدابیامرز میوفتم

یاد پدرش میوفتم که با این آهنگ خصوصا اون قسمت که همراه با دف میشه چطوری گریه میکرد

یاد مادرش میوفتم که لحظه به لحظه ی این نوا رو چطور برامون ترجمه میکرد و گریه میکرد

یاد خواهرش میوفتم که نمیتونست گریه کنه ولی به محض اینکه صدای این موسیقی رو شنید چطور شروع به ناله کردن افتاد

یاد گریه های خودم افتادم

داغ برادر ندیدم و از خدا عاجزانه میخوام هیچوقت داغ عزیز نبینم چون تواناییشو ندارم اما میتونستم بفهمم چی میکشن به خداییش قسم راست میگم

یاد این میوفتم که توی محرم وقتی میخواست نی بزنه چشم هاشو میبست باز با این حال هرکی توی خیابون میدیدش میگفت این جوون چقدر زیباست...

دارم اذیت میشم!!!از اینکه یه نابغه چرا باید انقدر مفت از دست بره اعصابم خورد میشه

این لینک دانلود نی و آواز از گروه همای مستان...اثری از زنده یاد محمد حسین احتشامی

http://www.4shared.com/mp3/ErjuUcQO/08_-_Ney_va_Avaz.html?cau2=403tNull

موضوع :

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 22 فروردين 1392 توسط تنبل |

آری ...

تو راست میگویی

آسمان مال من است

پنجره،فکر،هوا،عشق،زمین مال من است

اما سهراب تو قضاوت کن

بر دل سنگ زمین جای من است؟

من نمیدانم که چرا این مردم دانه های دلشان پیدا نیست

صبر کن ای سهراب

قایقت جا دارد؟

من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم

به سراغ من اگر می آیید،تند و اهیته چه فرقی دارد؟

تو به هرجور دلت خواست بیا

مثل سهراب دگر جنس تنهایی من چینی نیست که ترک بردارد

مثل مرمر شده است

چینی نازک تنهایی من...

موضوع :

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
درباره وبلاگ

تـــنبل تـــــــرین دخــــــتر دنیــــا

RSS

آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
آمار
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 31 نفر
بازديدهاي ديروز : 12 نفر
بازدید هفته قبل : 131 نفر
كل بازديدها : 48346 نفر

POWERED BY
NiniWeblog.com

0.082529067993164