تنبـــــــــــــل
X
تنبـــــــــــــل
دنیا تا بوده همین بوده،یکی بود یکی نبود
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط تنبل |

 

گوشــــــــواره خریــــــدم :دی

خعــــــــلی هم خوچحــــــــالم

این یه لنــگه شه اون لنـــگه هم توی گوشـــــــــمه

اون سرش سوزن داره وقتی پیچ میدمش توی گوشم و زنجیرشو از توی دوتا سوراخ بالاییه گوشم رد میکنم انگار گوشمو دوختم باهاش خعـــــــــــــــلی بهم میاد :دینیشخند

موضوع :

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 بهمن 1392 توسط تنبل |

 

میـــــــخوام بــــدونـــمسوال

اگـر از ایــنا داشـته باشیــن ... میتونین باســـــن مبارکو هیچوقت از روش بر دارین عایـــا؟مژه

مـــن که همچــــین توانایـــــی رو تـــوی خـــــودم نمیبـــــینم...مژه

حتا اگر خطر ابتلا به زخم بستر رو در پیش رو داشته باشم

باشد تا رستگار شویمنیشخند

موضوع :

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 20 بهمن 1392 توسط تنبل |


 

ســـهمِ من از ایــن دنیا آســـمانیســــت

کـــــــــه

آویـــختن پـــرده آن را از مـــن میــــگیرد

موضوع :

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 9 مرداد 1392 توسط تنبل |

که تو برام واسطه ای

که تو رو میخوام واسه هدفم...از اولم واسطه بودی نه هدف...

چقدر احمقم که نمیفهمم میشه تو رو گذاشت هدف و بدون واسطه به تو رسید

که نمیفهمم اگر تو هدف باشی اون چیزایی که میخوامشون رسیدن بهش بدون دغدغه ست...

همیشه بت گفتم:

مشکلمو حل کن

تورو وسیله دیدم انگار...لعنت به من که انقدر کورم

حتا یه روزایی_اون روزایی که انقدر پاک و خوب بودم تا به خودم جرات فکر کردن به بهشت رو میدادم_بهشت رو هدف میدیدم و تورو وسیله که بتونم به بهشت برسم.

چقدر دلم برات تنگ شده بود.

چند وقت بود برای خودِ خودت باهات حرف نزده بودم

اما دیشب...دیشب یه دله سیر باهات حرف زدم....یه دله سیر؟...نه!!!! یه دله سیرِ سیرِ سیر باهات حرف زدم

شب قدر بهونه...دلم خودتو میخواست

تو هیچوقت منو اینطوری دیده بودی؟...هوم؟... دیده بودی؟

موضوع :

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 2 مرداد 1392 توسط تنبل |

این دومین باره که من دارم توی  وبم یه کاره تبلیغی میکنم

اصلا میدونی چیه؟

باید بگم مگه خَریم؟که نمیخریم؟

قبل از عید بود که اولین بار یکی از اینا خریدم

اولین بار بسته شو دیدم کلی غر غر کردم که اینا چیه خریدی محمد؟من بستنی یخی نخواستم که!!!

ولی همچین که طعمشو چشیدم دیدم بستنیه خودمو خوردم تموم شده...اون دوتایی که توی فریزر گذاشته بودمم هم نیست!

یواشکی دارم به بستنیه محمدم  پاتکمیزنم!!!

 

خلاصه میگم که برید بخرید ازین بستنیا و با خیال راحت بدون دغدغه ی کالری اضافه و این حرفا 3 4 تاشو بخورین چون کالریش 70 یعنی برابر با یه کف دست نون...

 

بعله... این شد که ما خودمون پی گیر شدیم ببینیم اصلا چطوری باید بستنی یخی درست کرد

تا اینکه این شد نتیجه ی کارمون

 

بعله..

کاملا حاصل دسترنج خودمونه 

این بستنی منو که دیوونه کرد برید توی ادامه ی مطلب تا ببینین با بقیه چیکار کرد...



ادامه مطلب...

موضوع :

نوشته شده در تاريخ شنبه 29 تير 1392 توسط تنبل |
بهرام گور 2 32544  
11   بهرام گور 3 32545  
12   بهرام گور بی کلام 1 32546  
13   بهرام گور بی کلام 2 32547  
14   بهرام گور بی کلام 3 32548  
15   غلط کردم غلط 2 32549  
16   غلط کردم غلط 3 32550  
17   غلط کردم غلط 4 32551  
18   قراضه چین 2 32552  
19   قراضه چین 3 32553  
20   کو به کو 2 32554  
21   کو به کو 3 32555  
22   کو به کو 4 32556  
23   من خود آن سیزدهم 2 32557  
24   من خود آن سیزدهم 3 32558  
25   نگار 2 32559  
26   نگار 3 32560  
27   نگار 4 32561  
28   رمیدم 2 32562  
29   رمیدم 3 32563  
30   رمیدم 4 32564  
31   ستمگر 2 32565  
32   ستمگر 3 32566  
33   ستمگر 4 32567  
34   ستمگر 5 32568  
35   شیرمردا 2 32569  
36   شیرمردا 3 32570  

موضوع :

نوشته شده در تاريخ شنبه 29 تير 1392 توسط تنبل |

اوای انتظار محسن چاوشی من خود ان سیزدهم

 

آوای انتظار غلط کردم غلط محسن چاوشی – 31280
.
آوای انتظار کو به کو محسن چاوشی – 31281
.
آوای انتظار رمیدیم محسن چاوشی – 31282
.
آوای انتظار نگار محسن چاوشی – 31283
.
آوای انتظار ستمگر محسن چاوشی – 31284
.
آوای انتظار شیرمردا محسن چاوشی – 31285
.
آوای انتظار من خود آن سیزدهم محسن چاوشی – 31286
.
آوای انتظار قراضه چین محسن چاوشی – 31287
.
آوای انتظار بهرام گور محسن چاوشی – 31288

 

برای فعال سازی کد را به 8989 ارسال نمایید!


موضوع :

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 24 تير 1392 توسط تنبل |

گاهی وقتا_مثل الان_حس میکنم خدا منو از ناحیه ی تنبون بین دوتا انگشتش گرفته و داره باهام یویو بازی میکنه!

هی منو تاب میده اینور و اونور...منم عینهو اون یو یوی بدبخت هی تا مرز سکته میرم و برمیگردم!

احساس بانجی جامپینگ به آدم دست میده...یه بارش باحاله ها...دوبارش هیجان داره ها...سه بارش تورو به وجد میاره ها...ولی بیشتر که میشه دیگه حس تهوع و سرگیجه و اضطراب و ترسو اینا میاد سراغت...

اصن یه حس بد !!!

هی تا مرز دیوار میری و برمیگردی...

هی تا لبه ی آتیش میری و برمیگردی...

هی تا مرز پرتگاه میری و بر میگردی...

هی تا لبه ی سیم خاردار میری و برمیگردی...

کلا فقط در رفت و برگشتی...

گاهی وقتا هم احساس ضربه فنی شدن بهت دست میده_مثل الان_حس میکنم خدا با 1%...فقط 1% قدرتش...امممم شایدم خیلی کمتر! زده فکمو آورده پایین و منو کوبونده توی دیفال!حس میکنم فک پایینم نود درجه گردش زاویه داره...گردنم از چهل و پنج ناحیه شکسته...کتفمو نگو! تا نوک انگشتای پام خاکشیر شده...دماغمو باید پلاتین بذارم...جفت چشامم از فشار وارده شوت شده بیرون داره عین فنر اینور اونور میشه.................

نمیدونم چرا اینجور موقع به آسمون نگاه میکنیم با خدا حرف میزنیم!یعنی خدا واقعا توی آسمونه؟

اگر اینطوریه خوشبحال کلاغا!!!

در اینجور مواقع_مثل الان_خودکارمو میذارم روی میز یه نگاه میندازم به آسمون_که سقف اتاقم نمیذاره ببینمش_و مظلومانه میگم خدایا...بس نیس؟نمیخوای تمومش کنی؟

هرچی گوشمو تیز میکنم صدایی نمیشنوم از طرف خدا!

ولی یه صدایی از درون بهم میگه:همینم از سرت زیاده!باید بشینی خدارو شکر کن

افکارم دستشو میزنه به کمرشو و یه ابروشو میده بالا میپرسه:چرا اونوقت؟

جواب میده چون کش تنبونت دست خداست!!!

میفهمه منظورشو درست درمون نمیفهمم میگه

خدا شما احمقارو خیلی دوست داره! ممکنه تا جهنمو آتیشو دیوارو دره و پرتگاه بری...اما برمیگردی!

خداتون شماهارو تنها نمیذاره...بعله!

با خودم میگم:ئه راست میگه!

دوباره ادامه میده:

اگر کش تنبونت دست یکی از همنوعان خدانشناس خودت بود چیکار میکردی؟

همونا که وقتی به زندگیه تو میرسن میشن مریم مقدس!!!!و توی زندگیه خودشون از راسپیوتینم بدترن!

همونا که عقده های روحی روانی و جسمیه خودشونو سر بقیه خالی میکنن!

زورشون از بقیه که بیشتر باشه نه رحم میشناسن نه انسانیت و معرفت!

نا امیدانه بهش نگاه میکنم میگه عین اسبی که به نعل بندش نگاه میکنه نگام نکن!

برو درست شو...آدم باش...حواستو جمع کن ببین کش تنبونتو بهت ننداخته باشن...چینی نباشه یه وقت!!!

.

.

.


الان دارم فکر میکنم رنجایی که میکشم به خاطر یو یو بازی با خداست یا به خاطر کش تنبونم که خرابه!

واقعنی امتحان خدا سخت شده یا ایمان من ضعیف؟

موضوع :

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 تير 1392 توسط تنبل |

در من این روزها زنی داره زندگی میکنه،که هرشب توی تخت خوابش ،مصرانه تصمیم میگیره که صبح تموم قورباغه های زشت و سبز و چاق و روی هم تلنبار شده شو قورت بده(کتاب قورباغه را قورت بده)

و وقتی صبح میشه با موهای ژولیده و چشمای خمار از خواب و لباس کج و کوله روی تخت نشسته و غر و لند میکنه که:حیف نیست صبح به این خوبی و خواب به این زیبایی با طعم چندش آور قورباغه های روی هم تلبار شده ات خراب بشه؟

پ.ن:یکی لطفا این قورباغه هارو قورت بده جای من:(           پلیز

 

 

 

 

این عکسارو هم ببینید شاید خوشتون اومد



ادامه مطلب...

موضوع :

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 تير 1392 توسط تنبل |

امروز مثل این دیوونه ها...دیوونه های زنجیری شایدم بدتر از اونا...مثل روانی ها...مثل اونا که عقل و هوش درست و حسابی ندارن...شایدم یه ذره بدتر از اونا...

مثل آدمای دیروزی...شایدم پری روزی...

نمیدونم...شاید مثل آدمایی که بلد بودن بخندن...مثل همونا...درست مثل همونا...به همه لبخند زدم...

این روزا اخم مد ساله...خندیدن دِموده شده...بنجله!

ورژن جدیدشم خستگی و ناراحتی و عصبانیت و پکری و رنجوری و سرگیجه و ...این چیزاست!

خلاصه...جونم براتون بگه...مثل آدمای دیروز شایدم پری روز...نمیدونم آدمای قدیمی...به همه خندیدم

به اون پیر مرد هیزی که داشت نگام میکرد لبخند زدم

به پسر جوونی که گل میفروخت و عرق روی پیشونیش نشسته بود لبخند زدم

به مادری که با غرولند به بچه اش میگفت عین این قطارو توی خونه داری لبخند زدم

به بچه ای که اصرار داشت به مامانش بگه عین اون قطارو توی خونه نداره لبخند زدم

به بانوی چشم بادومیه چینی توی مترو که نوزادشو سفت چسبیده بود و جامو بهش دادم تا بشینه لبخند زدم

کیف برنزتیم روی دوشم سنگینی میکرد

به زنی که بهم تعارف کرد تا کیفمو برام بگیره لبخند زدم...به اون زنی که تعارف نکرد هم لبخند زدم

به دختر دانشجویی که کلاسور طوسیشو محکم گرفته بود و سیم هندزفریش از زیر مقنعه ی کوتاهش زده بود بیرون هم لبخند زدم

به پیرزنی که از پادرد مینالید لبخند زدم

وقت برگشتن به راننده ی مسن تاکسی لبخند زدم حتا وقت کرایه دادن گفتم خسته نباشین

چشماش چهارتا شد و گفت ممنون

به فروشنده ی مغازه ای که همیشه ازش آب معدنی میخرم و اون دیروز باهام یه شیشه آب معدنیه ناقابل و فلان قدر حساب کرده بود و امروز دوتا فلان قدر هم لبخند زدم

به پیر مردی که از اخم زیاد پیشونیش خط افتاده بود لبخند زدم

به رفتگر کوچه که داشت چرت میزد زیر این آفتاب...به باغبون خونمون که داشت سعی میکرد با آچار فراسه شیر فلکه ی اصلی رو باز کنه...به همون همسایه ی گلمون که به خاطرش اسم ساختمون رو گذاشتم خانه ی زرد...به همه لبخند زدم

یه وجه اشتراک بین همه وجود داشت

اون پیرمرد هیز...اون گلفروش...اون مادر اون بچه...اون چشم بادومی...اون زنی که کیفمو گرفت..اون دانشجو..اون پیرزن...اون راننده اون فروشنده...اون رفتگر یا اون باغبونه...اون همسایهه....همشون بهم لبخند زدن

انگار همه منتظر بودن یکی بهشون بخنده تا جواب بدن...انگار هنوز یادشون نرفته چطور باید خندید

اوناهم خندیدن مثل دیوونه ها مثل زنجیریا...مثل دیروزیا شایدم مثل پری روزیا...نمیدونم ولی میدونم اوناهم خندیدن!!!درست مثل آدمای دیروزی...

دلم میخواد بازم برم بخندم...مثل دیوونه ها...میخوام دوتا خط از خندیدن کنار لبم بیوفته

نه دوتا خط از اخم روی پیشونیم

.

.

.

پ.ن:دلم میخواد یقه ی افکارمو بگیرم و بهش بگم خفه خون بگیر...خودم خوب میدونم باید چیکار کنم همینم مونده تو بهم راه و چاه نشون بدی!!!!

موضوع :

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
درباره وبلاگ

تـــنبل تـــــــرین دخــــــتر دنیــــا

RSS

آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 36 نفر
بازديدهاي ديروز : 12 نفر
بازدید هفته قبل : 68 نفر
كل بازديدها : 45986 نفر

POWERED BY
NiniWeblog.com