خورشید :ِDخورشید :ِD، تا این لحظه: 29 سال و 10 ماه و 24 روز سن داره

تنبـــــــــــــل

گفتگوی من و نازی زیر چتر

گفتگوي من و نازي زير چتر نازی:بیا زیر چتر من که بارون خیست نکنه! میگم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیش و کشف بکنه و قشنگ تر این که یاد گرفته گوجه رُ تو ماهی تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره! راسی راسی اگه گوجه یه روزی تو هیچ کجا پیدا نشه، اون وقت بشر چی کار کنه؟ من:هیچی!نازی! دانشمندا تِز می دن تا تابه ها رو بخوریم! چشم ِ سک هم که بیاد، موی گربه سیخ بشه، لادن ُ نسترنُ گاو بچره! معناشون این میشه : علم ثابت کرده آهن پروتیین داره و پر ِ ویتامینه! برای پاپای اعظم نامه از دربار میاد، اون وقتش تو نیمه شب وقتی پاپِ با زنش دعواش بشه آیه نازل می شه ... صبح زودش تو کلیسا-که بوی بلوط میده- بعد از...
28 آبان 1391

شب و نازی من و تب...2

شب و نازي ‚ من و تب قسمت دوم زیبایی اسطوره اس! یا که آن سرخی ِ سیب، یا که این خنجر ِ سرخ! بنده ی چند تا خدا باید بشیم؟ نازی:تو،دلت تاریکه! توماشو نشی یه وقت! بگیرن به جرم ِ بی دینی، بیست و هفت سال زندونت کنن! ما که اوربانوس هشتم نداریم، تا که شفاعتت کنه؟ به خدا ایمون داری؟ من:خدا،تو جوانه ی انجیره! خدا تو چشم پروانه س،وقتی از روزنه ی پیله، اولین نگاهش به جهان می افته! خدا بزرگتر از توصیف انبیاس! بامِ ذهن ِ آدمی حیاط خانه ی خداس! خدا به من نزدیکه، همین قدری که تو از من دوری! نازی: برم زیر آسمون، روسریم و بردارم؟ موهامو افشون بکنم؟ تاباهارتا مثل دود ظاهر بشه، برامون...
28 آبان 1391

شب و نازی من و تب...1

شب و نازي ‚ من و تب قسمت اول   من:همه چی از یاد آدم میره ، مگه یادش که همیشه یادشه! یادمه قبل از سوال، کبوتر با پای من راه میرفت! جیرجیرک با گلوی من می خوند! شاپرک با پر ِ من پر میزد! سنگ با نگاه ِ من برف ُ تماشا می کرد! مست می کردم من با زنبور، از گس ِ عطر گل بابونه! سبز بودم در شب رویش گلرگ پیاز! هاله بودم در صبح، گرد چتر ِ گل یاس! گیج می رفت سرم، در تکاپوی سر ِ گیج عقاب! نور بودم در روز! سایه بودم در شب! خود ِ هستی بودم روشن ُ رنگی ُ مرموز ُ دوان! من ِ افریته مرا افسون کرد، مرا از هستی خود بیرون کرد! راز خوش بختی آن سلسه خاموشی بود، خود فراموشی بود! چرخ ...
28 آبان 1391

مقبره حسین پناهی خدابیامرز

مقبره ی حسین پناهی عزیزم مدار   خورشید ، جاودانه می درخشد در مدار ِ خویش ! ماییم که پا جای پای خود می نهیم و غروب می کنیم هر پسین ! آن روشنای خاطر آشوب در افق های تاریک ِ دوردست ، نگاه ِ ساده فریب ِ کیست که هم راه با زمین مرا به طلوعی دوباره می کشاند ؟ ای راز ! ای رمز ! ای همه ی روزهای عمر ِ مرا اولین و آخرین ...
28 آبان 1391

حسین پناهی

نیم ساعت پیش، خدا را دیدم که قوز کرده با پالتوی مشکی بلندش سرفه کنان در حیاط از کنار دو سرو سیاه گذشت و رو به ایوانی که من ایستاده بودم آمد، آواز که خواند تازه فهمیدم پدرم را با او اشتباهی گرفته ام. ...
27 آبان 1391

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود اشتباه از ما بود که خواب سر چشمه را در خیال پیاله می دیدیــــم . دستهامان خالی .. دلهامان پر .. گفتگوهامان مثلآ یعنی ما . کاش می دانستیم هیـــچ پروانه ای پریروز پیلگی خویش را به یاد نمی آورد. حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می میریم. از خانه که می آیی ؛ یک دستمال سفید ، پاکتی سیگار ، گزین شعر فروغ و تحملی طولانی بیاور .... احتمال گریستن ما بسیار است !     از : سید علی صالحی ...
27 آبان 1391
1