من میخندم
تنبـــــــــــــل
دنیا تا بوده همین بوده،یکی بود یکی نبود
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 تير 1392 توسط تنبل |

امروز مثل این دیوونه ها...دیوونه های زنجیری شایدم بدتر از اونا...مثل روانی ها...مثل اونا که عقل و هوش درست و حسابی ندارن...شایدم یه ذره بدتر از اونا...

مثل آدمای دیروزی...شایدم پری روزی...

نمیدونم...شاید مثل آدمایی که بلد بودن بخندن...مثل همونا...درست مثل همونا...به همه لبخند زدم...

این روزا اخم مد ساله...خندیدن دِموده شده...بنجله!

ورژن جدیدشم خستگی و ناراحتی و عصبانیت و پکری و رنجوری و سرگیجه و ...این چیزاست!

خلاصه...جونم براتون بگه...مثل آدمای دیروز شایدم پری روز...نمیدونم آدمای قدیمی...به همه خندیدم

به اون پیر مرد هیزی که داشت نگام میکرد لبخند زدم

به پسر جوونی که گل میفروخت و عرق روی پیشونیش نشسته بود لبخند زدم

به مادری که با غرولند به بچه اش میگفت عین این قطارو توی خونه داری لبخند زدم

به بچه ای که اصرار داشت به مامانش بگه عین اون قطارو توی خونه نداره لبخند زدم

به بانوی چشم بادومیه چینی توی مترو که نوزادشو سفت چسبیده بود و جامو بهش دادم تا بشینه لبخند زدم

کیف برنزتیم روی دوشم سنگینی میکرد

به زنی که بهم تعارف کرد تا کیفمو برام بگیره لبخند زدم...به اون زنی که تعارف نکرد هم لبخند زدم

به دختر دانشجویی که کلاسور طوسیشو محکم گرفته بود و سیم هندزفریش از زیر مقنعه ی کوتاهش زده بود بیرون هم لبخند زدم

به پیرزنی که از پادرد مینالید لبخند زدم

وقت برگشتن به راننده ی مسن تاکسی لبخند زدم حتا وقت کرایه دادن گفتم خسته نباشین

چشماش چهارتا شد و گفت ممنون

به فروشنده ی مغازه ای که همیشه ازش آب معدنی میخرم و اون دیروز باهام یه شیشه آب معدنیه ناقابل و فلان قدر حساب کرده بود و امروز دوتا فلان قدر هم لبخند زدم

به پیر مردی که از اخم زیاد پیشونیش خط افتاده بود لبخند زدم

به رفتگر کوچه که داشت چرت میزد زیر این آفتاب...به باغبون خونمون که داشت سعی میکرد با آچار فراسه شیر فلکه ی اصلی رو باز کنه...به همون همسایه ی گلمون که به خاطرش اسم ساختمون رو گذاشتم خانه ی زرد...به همه لبخند زدم

یه وجه اشتراک بین همه وجود داشت

اون پیرمرد هیز...اون گلفروش...اون مادر اون بچه...اون چشم بادومی...اون زنی که کیفمو گرفت..اون دانشجو..اون پیرزن...اون راننده اون فروشنده...اون رفتگر یا اون باغبونه...اون همسایهه....همشون بهم لبخند زدن

انگار همه منتظر بودن یکی بهشون بخنده تا جواب بدن...انگار هنوز یادشون نرفته چطور باید خندید

اوناهم خندیدن مثل دیوونه ها مثل زنجیریا...مثل دیروزیا شایدم مثل پری روزیا...نمیدونم ولی میدونم اوناهم خندیدن!!!درست مثل آدمای دیروزی...

دلم میخواد بازم برم بخندم...مثل دیوونه ها...میخوام دوتا خط از خندیدن کنار لبم بیوفته

نه دوتا خط از اخم روی پیشونیم

.

.

.

پ.ن:دلم میخواد یقه ی افکارمو بگیرم و بهش بگم خفه خون بگیر...خودم خوب میدونم باید چیکار کنم همینم مونده تو بهم راه و چاه نشون بدی!!!!

موضوع :

درباره وبلاگ

تـــنبل تـــــــرین دخــــــتر دنیــــا

RSS

آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 61 نفر
بازديدهاي ديروز : 6 نفر
بازدید هفته قبل : 61 نفر
كل بازديدها : 47063 نفر

POWERED BY
NiniWeblog.com