عشق بازی
تنبـــــــــــــل
دنیا تا بوده همین بوده،یکی بود یکی نبود
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 4 ارديبهشت 1392 توسط تنبل |

چشمام رو باز کردم،دیدم خونه توی تاریکیه دم غروب فرو رفته

همیشه بدم میاد ازینکه بخواب و بیدار شم ببینم هوا تاریک شده،سرم به اندازه ی یه توپ بزرگ سربی سنگین شده و گردنمو به اینور و اونور خم میکنه

از روی تخت جابه جا میشم و پای بدونه دمپایی ام رو روی سرامیک سرد اتاق میذارم و یه دسته از موهامو که توی چشمم هست رو میزنم کنار

دیگه خواب هم آرومم نمیکنه،دیگه ذهنم گول نمیخوره و بلند توی گوشم فریاد نمیزنه:الان رو بیخیال،فردا بهش فکر میکنیم

در یخچال رو باز میکنم،گلوم خشک و بد طعم شده،بین پرتقال و سیب ترجیح میدم پیاز بخورم!!!

دلم هوس یه بشقاب گیلاس کرده،یا انگور یاقوتی،شایدم یه ذره چاقاله بادوم...چشمامو میبندم یه ورق از پیازو جدا میکنم و تصور میکنم آلبالو خشکه...و از طعم بدش روی بینیم چروک میندازم

از شیشه یکی دو قلپ آب میخورم و ته دلم خوشحالم که کسی نیست تا منو اینجوری ببینه!

یادم رفته توی صورت خودم نگاه کنم!

وقتی پرسید چه احساسی داری بهش نگفتم که دلم میخواد همین الان در اتاق رو محکم بکوبم به هم و دیگه جواب ندم،نگفتم میخوام فرار کنم تا ته دنیا،نگفتم الانه هستش که عین کش تنبون در برم از هرچیز و هرکسی که بهم فشار بیاره...فقط گفتم :هنوز اونقدر قوی هستم که با این مسائل نشکنم...خودمو گم نکنم...

گفت فقط یه سوال پرسیدم اونم اینکه احساست چیه؟

گفتم نمیدونم!

گفت همه ی درها درونت بسته ن!خیلی محکم گفت!انگار با تموم قدرتش زد توی صورتم!بهم برخورد

گفت:شادی ،غم،نفرت،عشق،خشم،همه چیز!!!با لبو لوچه ی آویزون پرسیدم حتا شادی؟

گفت تو خندیدنتم الکی شده دیگه...نترس الان فقط خودممو خودت...انقدر الکی خندیدی و خودتو شاد نشون دادی که نمیدونی واقعا چه حسی داری!!!

وقتی ازت میپرسم چه حسی داری میگی نمیدونم...

گفت:خودتم خوب میدونی چه حسی داری فقط داری سعی میکنی خودتو گول بزنی که مثل همیشه بخندی،که خودتو شاد نشون بدی!...حنات پیش من یکی رنگی نداره

گفت تو فقط بلدی بترسی و من واقعا دوباره ترسیدم

ترسیدمو سردم شد

ترسیدمو بغض کردم

ترسیدمو گریه کردم

ترسیدمو دوباره توی تختم پناه گرفتم

ترسیدمو از خودم پرسیدم مگه من چند سالمه؟

نوک انگشتای پامو فرستادم زیر پتو ومثل کودکیام شروع کردم به تکون دادن خودم انگار که توی گهواره ام...این کارو از بچگی انجام میدادم تا ترسام ازم دور بشه و بتونم بخوابم

دوباره داشت حرف میزد سرمو کردم زیر پتو اما انگار صداش واضح تر شد،گوشمو گرفتم بلند گفتم بسه دیگه!گفت بس کنم که سر خودت این بلارو بیاری؟

 و من خسته از این تکاپو خودمو سپردم به بیخیالی...گفتم شاید همه توی زندگیشون ازین روزا داشته باشن،گفت تو که ادعا میکنی با همه فرق داری

گفتم اشتباه میکردم منم مثل بقیه ام،منم وقتی به همچین مشکلاتی میرسم خودمو توی تاریکی قایم میکنم و چشم بند میزنم تا توام باور کنی خوابم

بهم گفت:احمق!من از رگ گردنتم بهت نزدیکترم میخوای از کی قایم بشی؟میخوای منو دور بزنی؟ من چشمای باز تورو همین الانم از زیر پتو میبینم

و من با شک و دودلی آروم پتو رو از روی سرم پایین کشیدم

لبخند زد گفت باز کن پنجره را من نشان خواهم داد به تو زیبایی را...

دستمو گرفت قدم زنون رفتیم وسط چمن هایی که نمیدونم یه دفعه از کجا سبز شدن و همون جا نشستیم به دریا خیره شدیم وقتی برگشتم نگاهش کردم دیدم داره برام یه استکان چای میریزه

گفتم خیلی کمرنگ باشه لطفا

نگاه عاقل اندر سفیهی بهم کردو موهامو ریخت توی صورتم گفت بهتر از خودت میدونم چی میخوای

وقتی داشتم چایداغ رو درکنارش مینوشیدم از همون جا به خودم قول دادم بعد از نوشتن عشق بازیم با خدا توی وبلاگ و زدن دکمه ی ارسالش برم یه دوش بگیرم و شامپو بدن بزنم و موهامو اتو بکشم

و بعد یه کم توی آغوش خدا آرامش بگیرم تا یادم نره هزاریم که افکارم بهم بگن تو در درون تنهایی

بهشون بگم خدایی دارم که از حبل ورید بهم نزدیکتره...

موضوع :

درباره وبلاگ

تـــنبل تـــــــرین دخــــــتر دنیــــا

RSS

آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 30 نفر
بازديدهاي ديروز : 6 نفر
بازدید هفته قبل : 30 نفر
كل بازديدها : 47032 نفر

POWERED BY
NiniWeblog.com