تنبـــــــــــــل
تنبـــــــــــــل
دنیا تا بوده همین بوده،یکی بود یکی نبود
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 6 تير 1392 توسط تنبل |

اعتراف میکنم...اینکه به تو فکر میکنم...به تو و به اینکه میای یا نه!

شاید تو تنها کسی باشی که بدون اینکه دیده باشمت انتظارت رو میکشم و بدون اینکه رفته باشی منتظرم بیای گاهی...

منظورم این نیست که سالهاست منتظر توام و اینکه هر روز دارم در هوای نبودنت بال بال میزنم و کلی نذر نیاز کردم که بیای و نیومدی!!!نه...حتا هنوزم که هنوزه خودمو آماده پذیرشت نمیبینم ،اما نمیتونم فکر تو و لذت داشتنت نباشم!

میای توی فکرم گاهی! و با اون کفشای سوت سوتیت روی اعصابمم تاتی تاتی میکنی!

شب ها همینطور که دارم وب گردی میکنم و بیخیال پامو گذاشتم لب میز بهت فکر میکنم.

وقتی دارم موزیک گوش میدم و گاها باهاش زمزمه هم میکنم...وقتایی که بدون سفره جلوی تلوزیون نهار میخورم...

من...به تو فکر میکنم ...فرزندم ببخش که توانایی بودن در کنارت رو هنوز توی خودم حس نمیکنم ...ولی بدون انتظار بودنت رو میکشم و عاشقانه دوستت دارم...اونقدر دوستت دارم که از خودم میترسم!

اومدم اینجا بگم من بهت فکر میکنم فرزندم...توی تموم لحظات زندگیه کوچیکم بهت فکر میکنم...

به اینکه چطور میخوای زندگیمو زیرو رو کنی و تاتی تاتی دهنمو سرویس کنی!:)

بیای و خیلی لذت هارو ازم بگیریو خیلی لذت های دیگه رو بهم بدی

به اینکه چطور میخوای آرامش روز و خواب شب رو ازم بگیری ولی همینکه خوابت برد دلتنگت بشم و بخوام بیدارت کنم!!!

به اینکه چطور به حرف بیای و کم کم مخمو بخوری!!!

اینارو گفتم که یه جایی ثبتشون کنم تا شاهد داشته باشم...که اگر روزی اومدی اینجارو خوندی،حتا اگر یه نوجوون توی دوران بلوغ و احساسات سرکش بودی...و احیانا همون لحظات باهم درگیر هم شده بودیم و تو فکر کرده بودی من درکت نمیکنم و کاشکی دنیا نمی آمودمت...اینو بدونی!!!!

که من برای داشتنت انتظار کشیدم و تو هروقت که بیای ناخواسته نبودی و نخواهی بود،حتا اگر برای داشتنت هیچ برنامه ریزی نکرده باشم...

 

 

پ.ن:چرا شایعه درست میکنین؟؟؟!!!هیچ خبری نیست! همینطوری خواستم برای بچه ی نداشته ام چیزی بنویسم...یه صحبت مادر فرزندی بود خوب!!!

موضوع :

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 2 تير 1392 توسط تنبل |

آقا جون...مولا...

رو سیاهم؟  درست!

گنه کارم؟  درست!

توی امتحانات الهی سر بلند نبودم؟ درست!

اصلا توی یک کلام!

آدم نیستم؟؟؟؟؟ اونم درست!

آقا عاشقت که هستم!!!!

تورو به اون خدات...تبریک منم بپذیر...

به خودت قسم که دندون طمع برای هیچی تیز نکردم...تبریک نمیگم که بعدش بگم بهم فلان چیزو بده!هرچند میدونم بخشنده تر از این حرفایی مولا....

ولی آقا...

دوست دارم...تولدت مبارک آقا...برگرد بیشتر از این روسیاهمون نکن

موضوع :

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 29 خرداد 1392 توسط تنبل |

گاهی نباید نوشت!گاهی نباید گفت!

گاهی فقط باید نگاه کرد...

گاهی فقط باید اشک ریخت...

گاهی فقط باید مُرد...

هوای اطرافم عجیب بارونیه این روزا...

و من و افکارم چقدر لغزنده ایم...فقط میلغزیم بر ین دنیا و نگرانیم مبادا این دنیا که انگار ارث بابای یه عده ست رو بر کسی تنگ کنیم

دلم خیلی چیزا میخواد...یه لبخند عمیق،یه آرامش ابدی

به نگفتم خدایا...ولی همه فهمیدن که دلم آغوشت رو میخواد

دلم میخواد...اما چه کنم که دنیات یادم داده هرچیزی  که میخوام رو نمیتونم داشته باشم

حداقل آرومتر برام سکوت کن که چند وقته صدای این بی تفاوتی ها بد جوری آزارم میده

خدایا...

درو باز کن...منم!زنی در آستانه ی تنهایی

که این بار هم از راهی مخفی آمدم...آمدم تا خستگی رو دکمه دکمه از تنم در بیاری

تا دستمو بگیری و بشونی روی صندلی و اجازه بدی فکر کنم...که یک استکان چای داغ چه دغدغه ی عاشقانه ی خوبیه

.

.

.

پ.ن:سوال اضافی موقوف...

 

موضوع :

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 خرداد 1392 توسط تنبل |

سر ظهر،تنهایی توی خونه،پای نت،توی سایت آپارات...در حال دیدن سریال کلاه قرمزی و درست بین خنده های آقای "مرجی"...

پا به پای "گابی" به بهانه ی دلتنگیش برای "بی بی ش"...

گریه نکردید!!!

که بدونید چه حالی ام!!!...

نه!!!

نمیدونید من چه حالی ام....

موضوع :

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 26 خرداد 1392 توسط تنبل |

ساعت چهار صبحه و من همینطوری یه دفه ای نوشتنم گرفته

همه ی چراغا خاموشه و جز چراغه مانیتور هیچی دیگه نبود...خواستم برم دستشویی و سریع برگردم و با توجه به دور بودن کلید پریز ،صفحه ی گوشیمو روشن کردم تا از نورش به سمت دستشویی استفاده کنم

از اتاق اومدم بیرون و به سمت چپ پیچیدم، دقیقا رو به روم یه نفر وایساده بود که نور از زیر خورده بود توی صورتش...رنگ صورتش پریده بود و زیر چشماش کبود بود و چشماش بیش از اندازه باز بود...

به خدا راس میگم

ینی به اندازه ی یه سکته ی کامل طول کشید تا بفهمم اونی که دارم میبینمش تصویر خودم توی آینه ست که ریملم پخش شده پای چشمم و نور صفحه ی گوشیم از زیر خورده توی صورتم و چشمامو تا آخرین حد واز کرده بودم که توی تاریکی بتونم اطرافو ببینم!!!!...

این چند وقت پیشا هم با داداشه داشتیم فیلم ترسناک میدیدم...وقتی تموم شد کلی خندیدیم که این مثلا کجاش ترسناک بود؟ این که خیلی هم مسخره بود...فلان جاشو یادته؟من به جای اینکه بترسم خنده ام گرفتو...کارگردانش چه فکری کرده بود و ازین حرفا....

بر حسب اتفاق من دقیقا سه شب بعدش توی خونه تنها بودم...حالا به دلیل شبکار شدن محمد اصلا از تنهایی نمی ترسم...ولی همچین که اومدم بخوابم صدای چهار دستو پا رفتن بچه کوچیکه رو میشنیدم...بعد از وحشت داشتم میمردم...

بلند شدم برم برقارو روشن کنم و از شانس بد کلید پریز دم راه روی خونه ست و دقیقا کنار همین میز آینه ی کذاییمون...همین که خواستم از کنار آینه رد بشم حس کردم یکی داره کنارم باهام میاد...

باقی مونده ی قالبم رو همونجا تهی کردم...

نوجوون بودم یه فیلم دیدیم دوبله به زبون ترکی بود...یه عروسکه بود توش آدم میکشت...همش توش میگفت بنه بولدوم...بنه بولدوم...جاتون خالی به اندازه ی یه فیلم کمدی بهش خندیدیم 

اصلا اونقدر که من سر این فیلمه خندیدم سر فیلم احمق و احمقتر جیم کری نخندیدم

اونوقتمن شبش از خواب بیدار شدم توی تاریکی گریه کردم و مامانمو صدا کردم :|

یا وقتی که فیلم جن گیرو دیدیم در کمال تعجب با داداشه هی ادای بالا آوردن دختره رو در میاوردیمو و هی میخندیدیم...ولی وقتی خواستم برم توالت دیدم این کار تنهایی از من ساخته نیس!

و وقتی دیدم مامان مرغه هم نمیاد جلوی در وایسه تا من برگردم اصلا کلا قید توالت رفتنو زدم تا یه مدت فقط روزا میرفتم دستشویی ...شبا هم همون تشکمو به توالت ترجیح میدادم :|

اون اوایل که رفته بودم خونه ی خودم شیفت شب محمد یه بار از خواب پریدم حس کردم یکی خم شده روی صورتم داره نگام میکنه خدا خودش میدونه چقدر نفسمو حبس کردم که جیغ نزنم ولی نشد...

ازون شب به بعدش تا یه مدت وقتی محمد شبکار بود قرص میخوردم از خواب بیدار نشم شبا!!!

یه خونه داشتیم که حیاط بزرگ داشت توش هفت هشتا درخت و از قضا پنجره ی اتاق ما رو به همون حیاطه باز میشد...شبا همش فکر میکردم یکی داره از پشت درختا نگام میکنه...

از نمایشگاه کتاب یه کتاب خریده بودم ترسناک بود برای مقطع نوجوان!!!دقت کنید...نوجوان...

بعد همینطوری که این کتاب رو با خودم برده بودم خونه ی مامانینا شب داشتم میخوندمش رسیدم به اونجایی که پسره روی تخت دراز کشیده و احساس میکنه تختش میلرزه و بعد میبینه یه دست از زیر تختش اومد بیرون...از ترسم نصفه شب کتابو انداختم روی زمین و رفتم پیش مامانم خوابیدم...فرداشم کتابو بدون اینکه بخونم دادم به یکی از دوستام و بهش گفتم کتاب باحالیه ...دوسه بار خوندمش،دیگه نمیخوامش برای تو :|

یه بارم فیلم خانه ای از موم رو میدیدم رفت اون صحنه ای که دختره رو توی زیر زمین زندانی کرده بود و دختره برای کمک دستشو از میله ها آورده بود بیرون و یارو هم انگشتشو با قیچی برید...

من کلا روحیه ام با این فیلما سازگاری نداره...هنوزم گاهی اوقات وقتی میخوام رژیم بگیرم به اون صدای بریدن انگشتش فکر میکنم...

پاشده بودم از ویروسی که افتاد به جون کامپیوترم و همه ی عکسامو خورد بنویسم و مولودیه روز 31 ام و بقیه ی چیزا..نگاه کن با دیدن یه صحنه ذهنم تا کجاها رفت

امیدوارم شماها وقت خوندن این نوشته خونه تنها نباشین یا مشغول خوردن چیزی نباشین

.

.

.

پ.ن:...میخواستم پا نوشت بنویسم دیدم حال ندارم

اشاره میکنم خودتون هرچی خواستین به ذهنتون بیارین...(لازم به ذکر توی وبلاگ نیست)

نتیجه ی آراء... :دی

موضوع :

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 22 خرداد 1392 توسط تنبل |

خیلی خوشحال میشم اگر نظرتونُ برام بنویسین چون این چیزی که نوشتمُ دوست دارم

 

 

 

 

برای خواندن متن به ادامه مطلب برید



ادامه مطلب...

موضوع :

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 خرداد 1392 توسط تنبل |

دلم یه کوله پشتی سبز میخواد ...با یه لاک غلط گیر سی کلاس

دلم میخواد روی بند کیفم رد پای سگ بکشم(مث اون وقتا)

دلم آرزوی کفش پاشنه بلند میخواد و دزدین رژ مامان از توی کیفش

دلم یه کلاس میخواد با سه ردیف نیمکت ...و سوزن پرگار روی نیمکت معلمش(خدا لعنت کنه باعث بانیاشو)

داد بزنم بگم میزا رو بکشید جلو...بعدم پامو تکیه بدم به صندلی جلویی و تابشون بدم

وسط کلاس فیزیک بند کفشمو باز و بسته کنم و به بهونه دستشویی رفتن و آب خوردن و دل درد و خانوم اجازه ! بچه های شورا ی دانش آموزیو خواستن...وقت کلاسو بپبچونم

با روان نویس استدلر روی میز و کنار دیوار و روی پنجره و بالای تخته اسم عشقای خیالیمو بنویسم

یادش بخیر

بچگیامو میگم!

یه کیف صورتی داشتم و یه چادر سفید گلدار...بماند که با اون چادر سفیدم ادای نماز خوندن بابامو در میاوردم...بماند....توی کیفم همه چیزمو میریختمو یه زنبیل میزدم زیر بغلم و دست شیر کاکائو رومیگرفتم...طفلک یه وری روی زمین خمیده میشد...!

باهم میرفتیم ازین اتاق به اون اتاق از مغازه ی آقای راستگو خرید! از بورس مامان گرفته تا تابلوی کوبلن رو میرفتم روی کشو و از روی دراور برمیداشتم و میریختم توی یه زنبیل و دست شیرکاکائو رو دوباره میگرفتمو خرکش میکردم اینور اونور....

یادت میاد شیر کاکائو؟با بورس مامان موهاتو شونه میکردم؟

یادته یه روز فکر کردم موهات زیادی بلندشده و کوتاش کردم...ولی دیگه درنیومد؟

یادته زشت شدی ولی بازم کنارم روی زمین میخزیدی...

شیرکاکائو...ببخش که تورو انداختن دور...

توروانداختن دور ولی لباس آبیتو هنوز دارم...

کاش هنوز بودی و دنبالم روی زمین میخزیدی...

قول میدادم دیگه با بورس مامان موهاتو نکشم...

قول میدادم دیگه هوس نکنم موهاتو کوتاه کنم...

راستی گخی رویادته؟

هنوزم گاهی میاد بهم سر میزنه

بزرگ شده اونم

بزرگ که نه!!!اونم مث من ادای آدم بزرگارو در میاره

دیگه لباساش زرد نیس...رنگ لباساش هر دفه فرق میکنه

دیگه موهاش رنگاوارنگ نیس

دیگه وقتی خوشحال میشه چشاش سبز فسفری نمیشه

الان دیگه عینک میزنه

خیلی فرق کرده

بهت سلام رسوند... بهش گفتم تورو انداختن دور...ناراحت شد...گفتم گخی بمون نرو

گفت بچه هام منتظرن!

گفتم مگه بچه داری؟

گفت آره :ژخی و ژوخی اسماشونه

گفتم آخی چه بامزه...

داشت میرفت بهش گفتم بازم بیا اینجا...نگام کردگفت باشه

گفتم زود به زودبیا...مث اون وقتا...بازم نگاه کرد وگفت باشه

ولی میدونستم دروغ میگه...دیگه نمیتونه زود به زود بیاد...بلند شد مث قدیما یه چرخ دور خودش زد و ناپدید شد...

من موندمو تنهایی

من موندمو شب

من موندمو خاطرات کودکیم

من موندمو وبلاگم

من موندمو...یک نفس عمیق

.

.

.

پ.ن:شیر کاکائو اسم یه عروسک سیاه پوست بود که داشتم خیلی خوشگل بود... داداشم برام خریده بودش

پ.ن2:گخی (gakhi) اسم دوست خیالیم بود توی دوران کودکیم...از فضا میومد پیشم

 بعد از اون فیلمه که علیرضا خمسه بازی کرده بود یه موجود فضایی بود اسمش خبیت بود...با گخی دوست شدم وبعدم دیگه کم میبینمش

پ.ن3:چند وقته دلم عجیب هوای دوران کودکیمو کرده

موضوع :

نوشته شده در تاريخ شنبه 18 خرداد 1392 توسط تنبل |

یه روزی همه ی آرزوی من این بود که مثل داستان جادوگر شهر اوز...مثل اون آدمای نقش اولش بقچه با پارچه ی قرمز و خال خالای سفید ببندم سر چوب و راه بیوفتم دنبال پیرمرد سرنوشت...

همون پیرمرد قصه های پریان که جوونای از همه جا مونده و رونده میرفتن پیشش که بهشون خوشبختی بده،که آینده رو بهشون نشون بده.

جوونا راه میوفتادن تا اون پیرمرده رو پیدا کنن و وقتی که دیگه کفشای آهنیشونو پاره میکردن و هفت خوان رستمو رد میکردن میرسیدن به یه جایی که توی مدل ایرانیش اسمش کوه قاف بود...اونجا پیرمرده رو پیدا میکردن و براش درد دل میکردن و از او پیرزن عجوزه ی شهرشون میگفتن و ازش کمک میخواستن

پیرمرده گوش میکرد و بهشون راه کار میداد مثلا به یکیشون که زن میخواست گفت از همین راهی که اومدی برگرد

خلاصه اوناهم راهشونو کج میکردن و از راهی که اومده بودن برمیگشتن تا توی راه با شاهزاده خانمی دختری خورشیدی،حوری ای پری ای چیزی آشنا میشد...آره خلاصه...خدا قسمت شماهم بکنه ایشالله...

ولی منم مثل اونا میخواستم ماجراجویی کنم.توی جنگل آتیش روشن کنم. چادر بزنم و شب کنارش ستاره هارو بشمردم. کبک بگیرمو کباب کنم،از میوه های جنگلی تغذیه کنم و بالای درختا بخوابم...یادش بخیر...درخت شاه توت خونمون جای خوبی بود برای ارضای این همه هیجان و داداشم پایه ی باحال برای بازیام

دنیای من بزرگ بود...دنیای من اونقدر بزرگ که یه پشتی مینداختم وسط هال و میپریدم روش و بقیه ی فرش رو اقیانوس میدیدم و از توی قایق بزرگم که خودم میشدم ناخداش برای نمردن از گرسنگی ماهی میگرفتم

دنیای من اوقدر بزرگ بود که رو پشتیارو مچاله میکردمو هرکودومو مینداختم یه گوشه ی فرش و انگار میکردم که اونا جزیره های کوچیک کشف نشده هستن و منم رابینسون کروزوئه

و خداشاهده که بودم و بودن!!!جزیره بودن و من میدیدمشون،درختاشونو...ساحلشونو...موج های قشنگشونو...نخندین!!!خوب شما به چی میگین چشم بصیرت؟فقط اینکه آدمارو گرگ ببینی؟

مطمئنی واسه دیدن همچین چیزی نیاز به چشم بصیرت هست اصن؟

من دنیام بزرگ بود

اونقدر بزرگ بود که زیر تخت توی اتاقم از دست قاتل ها قایم میشدم و طبق عملیات انتحاری/انتهاری/انطهاری/انطحاری...(حالا هر کدومش که درسته) همشون رو دستگیر میکردم

اونقدر دنیام بزرگ بود که گل بزرگ وسط قالی رو یه خشکی امن میدیدم و بقیه ی پس زمینه ی سرخش رو دریای خون و گل های ریزه میزه اشو جزایر آدمخواری که من باید ازشون جون سالم به در میبردم...آخ که بزرگترا نمیدیدن و نمیفهمیدن و مدام نق میزدن که چرا روی فرش درست راه نمیری؟ که چرا بپر بپر میکنی؟

دنیام اونقدر بزرگ بود که در ورودیه اتاق رو بزرگترین دروازه ی فوتبال میدیدم و داداشمو تارو،و من میشدم خوده خوده سوباسا ئوزارا...

اونقدر دنیام بزرگ بود که وقتی 9 سالم بود سوار خرسه قهوه ایم میشدم ،مامان میگفت له میشه بدبخت...البته له نمیشد و دوتامون به حرف مامان میخندیدیم،میزدیم به دشت و میرفتیم توی مزرعه ی گندم های طلایی که مامانم اصرار داشت اونا خورده پارچه های اضافه اومده از خیاطی هاشه و...توی خونه پخش و پلاشون نکن.

من دنیام بزرگ بود،اینا همه یه قطره بودن از دریای دنیای بزرگ من

دنیام کی شد عدد و ارقام؟کی به هم ریخت؟ شما میدونین کی گاراژماشین کوچولوهام که ماشین آتش نشانیش مورد علاقه ام بود  شد یه بخاریه درب و داغون که الان بعید میدونم حتا روشن بشه؟

میدونید؟

میدونید کی اون نقش بزرگ مینیاتوریه روی دیوار شد یه تیکه لک گنده ی بی خاصیت ؟

دنیای من کی تماما غر غر شد؟

چند وقت از چهار چوب اتاق بالا نرفتم که برام کوچیک شد؟

دنیام کی از هم پاشید؟

دریای خون کی جزیره ی امنمو ازم گرفت که نفهمیدم؟ قاتلا کی منو از زیر تخت پیدا کردن ؟

پس خرسه قهوه ایم کو؟گندم...بوی گندم های طلایی کجای دنیام گم شد؟

آتیشو کی توی جنگل روشن گذاشتم که دنیامو سوزوند؟

من دنیام بزرگ بود

درد نداشت

دغدغه نداشت

گناه نداشت

گذر زمان حالیش نمیشد

یه چیزی دستم بود...کجا از دستم رفت؟کجا گمش کردم؟من میخوام برگردم به کودکیم

دنیام خیلی بزرگ بود...کجای دنیام راهمو اشتباه اومدم که دنیام انقدر کوچیک شد؟

خوشبختیمو پس میخوام پیرمرد سرنوشت...حتا اگر از شهر اوز و از پیش اون عجوزه ی پیر میومدم بازم خوشبخت ترین بودم

پسش بده

منو از راهی که اومدم برگردون!!!

موضوع :

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 13 خرداد 1392 توسط تنبل |

طبق معمول ام پی فورم توی گوشم بود و کنار خیابون از سمت میرداماد به سمت ونک منتظر تاکسی بودم...یه پراید که راننده اش جوون هم بود جلوی پام توقف کرد ومنم بلافاصله بدون تفکر قبلی به دلیل توو سریه شدیدی که از آفتاب و آفتاب سخوتگی خورده بودم در ماشینو باز کردم و طبق عادت برای راحت بودن جلو نشستم

یه دستمو گذاشتم لب پنجره و زل زدم به بیرون و هم زمان ببار ای خالق عشق رو گوش میدادم!

چند دیقه که گذشت حس کردم راننده برگشته منو نگاه میکنه منم بیشتر برگشتم به سمت بیرون تا مثلا خودمو زده باشم به اون راه

اما راننده بیخیال نمی شد هی بر میگشت منو نگاه میکرد

یه جایی دیگه طاقتم سر اومد برگشتم نگاهش کردمو خشن ترین حالت نگاهی که میتونستمو به خودم گرفتم در حدی که دریچه ی چشمم دو درجه گشاد شد و ماهیچه های کناری چشمم کش اومد و چند لحظه توی همون حالت مکث کردم تا نگاهمو خوب درک کنه و روش تاثیر بذاره

یکی دو ثانیه که گذشت یادم افتادم عینک دودی به چشممه راننده چشممو نمیتونه ببینه و من دوباره  خواستم تاثیر نگاهمو از پشت عینک به کسی القا کنم!!!!

خلاصه با ناراحتی 5 دیقه مونده به مقصدم پیاده شدم چون دیگه زیر نگاه زل رانندهه واقعا کلافه شده بودم

از حرطم یه هزار تومنی انداختم روی صندلی و چون احتمال میدادم موقه ی پس دادن بقیه ی پولم میخواد جوری پولو بده که دستش با دستم برخورد داشته باشه بقیه اش هم نگرفتم و درو با عصبانیت زدم به هم و راه افتادم

اونم گازشو گرفت و رفت

همینطور که با عصبانیت راه میرفتم و با خودم غر میزدم گوشیمو از جیبم در آوردم چک کنمش که یهو دیدم هی وای من!!!!!!

14 تا میس کال آخه؟؟؟؟؟؟

گوشیم هی زنگ میخورده ومن نمی شنیدم ولی اون می شنیده با خودش فکر میکرده آخی ی ی ی ی

یعنی جوون به این رعنایی کره؟؟؟؟؟

عاقا من دیگه توی خیابون ام پی 4 نمیذارم توی گوشمنگران

اون دفه هم  که ام پی 4 توی گوشم بود دیدم یه نفر هی برام دست تکون میده و من چون نمی شناختمش فکر کردم مزاحمه بهش اخم کردم رومو کردم اونور و راهمو عوض کردم بعدش دیدم دسته کلیدم نیس راه رفته رو برگشتم دنبال کلیدم بگردم دیدم همون بد بخت کلیدمو گرفته طرفم و با پوزخند نگام میکنه وقتی خواستم با شرمندگی ازش تشکر کنم بهم گفت خیلی بده آدم انقدر اعتماد به نفس داشته باشه ها ا ا ا ا ...

خوب منو ترور شخصیتی کرد با این حرفش

اصلا به آینده ی جوونی مثل من حتا فکرم نکرد لامصب !!!!

.

.

.

جوجه نوشت:درست در همین لحظه که من اینجا نشسته م ، در خونه ی واحدمون داره از صدای آهنگ همسایه عزیز کناری که سرخوشانه همه چیز براش آرومه(!) و قبلشم داخ داخ داراخ داخ داخ عاشقشم من آخ آخ از امیر تتلوی چندشو گذاشته بود کنده می شه و میوفته وسط هال! ای خدا چقدر خوش می گذره با اینجور همسایه ها!! :|

تصمیم گرفتم اسم ساختمونمونو بذارم خانه ی زرد به جای سبز

موضوع :

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 خرداد 1392 توسط تنبل |

میدونم کارم خیلی شیطانیه ها!!!!

ولی این کارو میکنم!

این عکسارو میذارم تا هدا رو بسوزونمنیشخند

چون خودشم این عکسا رو نداره،فکر کنم کمی تا قسمتی ابری شوکه بشه

هی هر دفعه که میاد اینجا بهم میگه عکسای نیازو بده می خوام بذارم توی سایت منم فقط اون قدیمی تراشو دادم اینارو ندادممژه

 



ادامه مطلب...

موضوع :

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
درباره وبلاگ

تـــنبل تـــــــرین دخــــــتر دنیــــا

RSS

آخرين مطالب
آرشيو
پيوند ها
آمار
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 32 نفر
بازديدهاي ديروز : 12 نفر
بازدید هفته قبل : 132 نفر
كل بازديدها : 48347 نفر

POWERED BY
NiniWeblog.com

0.05876612663269