خورشید :ِDخورشید :ِD، تا این لحظه: 29 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

تنبـــــــــــــل

من شاعرم...

من شاعرم از من بعید نیست شب را سپید بنویسم و روز را سیاه من شاعرم از من بعید نیست دیوار را سبز کنم و سقف را زرد و زمین را آبی من شاعرم از من بعید نیست با سایه ام خیال های رنگی ببافم یا همسایه ی سایه های خیالی شوم من شاعرم باور کن... روی این صفحه ی سفید کاغذم پرواز برای من کاری ندارد من با بالهایم پرواز نمیکنم من با کاغذ و قلمم به آسمان می روم من شاعرم ... این را باور کن که اگر دلت را به نوشته هایم بدهی تو هم با من همراه می شوی.. فقط همین را باور کن . . . من شاعرم یک... دو... سه... پرواز ...
19 مرداد 1391

من از جهانی دگرم

من از جهانی دگرم ساقی از این عالم واهی رهایم کن نمی خواهم در این عالم بمانم بیا از این تن آلوده و غمگین جدایم کن جدایم کن... تورا اینجا به صدها رنگ می جویند تورا با حیله و نیرنگ می جویند تورا با نیزه ها در جنگ می جویند تورا اینجا به گرد سنگ می جویند ... تو جان می بخشی و اینجا به فتوای تو میگیرند جان از ما نمی دانم کیم من؟ آدمم، روحم، خدایم یا که شیطانم؟ تو با خود آشنایم کن... ... اگر روح خداوندی دمیده در روان آدم و حواست پس ای مردم... خدا اینجاست خدا در قلب آدمهاست خدا در قلب انسانهاست به خود آی... تا که دریابی خدا در خویشتن پیداست . . . ...
16 مرداد 1391

کودک دیروز...

اکنون این منم کودکی در آستانه ی 22 سالگی... باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ آن دل دیوانه ات کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین؟ پس چه شد دیگر کجا رفت؟ خاطرات خوب و رنگین در دل آن کوی بن بست در دل تو آرزو هست؟ کودک خوشحال دیروز غرق در غمهای امروز یاد باران رفته از یاد آرزوها رفته بر باد باز باران،باز باران می خورد بر بام خانه بی ترانه، بی بهانه شایدم گم کرده خانه! ! !
15 مرداد 1391
1